روز عشقی بعد از مدت ها با حضور مامان بابا و داداش(95/5/29)
خاطرات عاشقانه من ونفسیم
بهترین لحظه های من زیر سایه عشق تو
درباره وبلاگ


♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥ وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْر وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِین ♥♥♥♥♥♥ به صندوقچه خاطرات من ونفسیم خوش اومدین همنفسم:مهندس عمران من:دانشجوی پیراپزشکی عمر عشقمون:از زمانی که من 14 ساله و نفسیم 16 ساله بود الانم بعد از گذشت 7سال هر روز عاشقانه تر بهم نگاه میکنیم خاطرات اینجا رو تقدیم میکنم به تنها عشق زندگیم اینستامون:_manonafasiim_



آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 36
بازدید دیروز : 13
بازدید هفته : 78
بازدید ماه : 1456
بازدید کل : 228609
تعداد مطالب : 160
تعداد نظرات : 1363
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
فافا

آخرین مطالب


 
شنبه 30 آذر 1395برچسب:, :: 16:4 :: نويسنده : فافا

سلامی گررررررررررررررررررررررررررررررم به همهی همراهای مهربون ما تو این چند سال خوبید عزیزای دلم

بعد از اخرین پستم اقاجونم(پدر مادری)به رحمت خدا رفت ازتون خواهش میکنم اگه زحمتی نیست فاتحه ایی براش بخونید ممنونم

از دیشب بگم براتون که همسری طبق گفته ی پدر گرامی ساعت هفت اومدن جلوی در که باهم بریم رستوران بعدشم بابا باهاش حرفای مردونمه بزنه من باهاش حرف بزنم طبق معمول همسری دقیقا ساعت هفت زنگ ما رو زدن و من هنوز حاضر نبودم بالا هم نصاب پرده اومده بود بابا رفت زود بهش خبر داد که ما نیستیم کارت تموم شد در ببند برو بابا گفت که با ماشین نفسیم بریم منم جیغ داد که نه زشته نمیشه که هرکی با ماشین خودش من راحت نیستم اینجوری حالا راحت بودما اما چون میدونستم برای همسری سخته جو سنگین میشه به اسم خودم تموم کردم