از شبا بدم میاد
خاطرات عاشقانه من ونفسیم
بهترین لحظه های من زیر سایه عشق تو
درباره وبلاگ


♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥ وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْر وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِین ♥♥♥♥♥♥ به صندوقچه خاطرات من ونفسیم خوش اومدین همنفسم:مهندس عمران من:دانشجوی پیراپزشکی عمر عشقمون:از زمانی که من 14 ساله و نفسیم 16 ساله بود الانم بعد از گذشت 7سال هر روز عاشقانه تر بهم نگاه میکنیم خاطرات اینجا رو تقدیم میکنم به تنها عشق زندگیم اینستامون:_manonafasiim_



آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 40
بازدید دیروز : 13
بازدید هفته : 82
بازدید ماه : 1460
بازدید کل : 228613
تعداد مطالب : 160
تعداد نظرات : 1363
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
فافا

آخرین مطالب


 
شنبه 29 شهريور 1393برچسب:, :: 1:26 :: نويسنده : فافا

وقتی غروب میشه هوا تاریک میشه حال منم بدتر میشه کلافه تر میشم حوصله هیچ کسی رو ندارم حتی خودمو از نه ده شب تا وقتی که خوابم ببره همش فکرای ناجور میاد تو سرم بغض میکنم اشکام میریزن رو تی شرتی که این روزا شده همدمم دیشب از غصه تا چهارصبح بیدار بودم از فکرام بدم میاد خیلی اذیتم میکنن از دلشوره نگرانی قلب درد گرفتم تا امروزم باهام بوده انگار یه چیز سنگینی گذاشتن رو قلبم انگار یه نفس گیر کرده ته گلومه درنمیاد مثل بغضی که از وقتی رفتی دارم هرچی هم اشک میریزم باز سرجاش هست قصد سر باز کردن نداره دیشب بهت اس دادم با اینکه میدونستم خطتت خاموشه به دستت نمیرسه اصلا تو کجایی چرا نمیای تا بهونه های من باروبندلشونو جمع کنن برن شدم مثل دختربچه ایی که بهونه باباشو میگیره تو فکر اینم کاش میشد با هواپیما بیام کرمان شده پنج دقیقه ببینمت برم به خدا راضیم اصلا نزارن حرف بزنیم فقط شده از دور ببینمت اه این اشکامم تمومی ندارن جلوی دیدمو گرفتن صبح که از خواب پا میشم خوشحالم چون میدونم زنگ میزنی اما عصر که میشه همین که خداحافظی میکنیم یه حال بدی بهم دست میده انگار دیوونه میشم انگار حواسم تازه جمع میشه که الان کجایی چقدر دوری این روزا منم با هزارتا بسم الله صدوچهارده تا صلوات زیارت عاشورایی که برات نذر کردم هر روز برای سلامتیت اینکه دلتنگ نشی خدمتت بیفته تهران میخونم بعضی وقتا از خدا امام حسین معذرت خواهی میکنم تو دلم میگم ببخشید من برای اینکه تو دلتنگ نشی هم صلوات نذر کردم نگن چه بنده خودخواهی هستی اخه اینم شد دلیل دعا اما اینجوری یه جوری دلم اروم میگیره به خودم میگم وقتی من میگم السلام علیک یا اباعبدالله حتما اقامون یه جورایی ما رو اگه لایق باشیم میبینه حواسشون به ما میشه راستی اون روز رفتم پارک پیش مامانو دوستش نشستم به جای پارکی که همیشه منو پیاده میکنی نگاه کردم اخرین قرار قبل از سربازی یادم اومد تو ذهنم حتی لباساتو نگاهاتو حالت چشم ابروتو که باهام حرف میزنی هم تصور کردم انگار از دور وایساده بودم داشتم خودمو خودتو میدیدم که داریم از هم خداحافظی میکنیم باهمون خنده ها شوخیای همیشگیمون خودمو دیدم که دارم ازت دور میشم برمیگردم نگاهت میکنم تو خم شدی زیر صندلی مثل همیشه دنبال یه چیزی میگردی منم تو دلم میگم معلوم نیست همیشه دنبال چی میگرده باز برمیگردم نگاهت میکنم ایندفعه منو میبینی زبونتو درمیاری منم خندم میگیره برمیگردم میرم چقدر این روزا تنهام دیشب جوراباتو پام کردم وقتی به جای پاشنه پات که جاش رو جوراب مونده بود نگاه کردم با اینکه گریه میکردم اما دلم اروم شد احساس کردم پیشمی نگران بوی تنتم که داره از تیشرتت کم کم میپره از امشب بو کردن تیشرتتم برای خودم سهمیه بندی میکنم خیلی دلم میخواد برم اساتو بخونم خاطراتمونو بخونم اما جراتشو ندارم میترسم سکته کنم دیشب اون عکسی که اخرین بار گرفتیم یه کمی از دستت توی عکس ناهارمون افتاده بود دیدم یه جور بدی شدم دلم قلبم کشش اینکه عکستو وقتی خودت نیستی نداره چقدر دلم به نگاهت تنگ شده به دستات کی میای برام باز بخونی گفته بودی اهنگ غمگین گوش نده نمیدم اما با اهنگای شادم گریم میگیره دوست دارم گروه سون گوش نمیدم تا باز باهم گوش بدیم من دارم داغون میشم یه داغونی که روزا پیش همه یه ادم نرمال خوبیه شب که میشه میاد تو جاش میشه خود خودش خدایا تورو به بزرگیت قسم مواظب عشقم باش

 
پنج شنبه 20 شهريور 1393برچسب:, :: 22:57 :: نويسنده : فافا

سلام دوستان خوبین کمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک کنید نظر بدید مخصوصا اونایی که تجربه ایی دارن یا دیدن

همسری ارشد ازاد یکی از گرایش های عمران قبول شد جفتمون دودل هستیم سر اینکه الان بعد از اموزشی بره برای ثبت نام ارشد سربازی بمونه برای دوران عقدمون یا نه سربازی ادامه بده اینم بگم که ایشالا به امید خدا ما سال دیگه اخرای سال شاید بیان برای خواستگاری حالا نظرتونو بدید که کدوم راه بهتره و کدوم تصمیم باعث میشه پدرم بیشتر خوشش بیاد اینکه داماد ترم اخر ارشد باشه حالا سرکارم بره بعد از عقد بره برای سربازی یا نه اینکه بگیم داماد شرایطش اینجوریه که پنج شش ماه از سربازیش مونده بعد از سربازی برای ارشد میخواد بخونه

من نفسیم اول قرارمون این بود که بره سربازی بعد از یکسال از خدمت دانشگاه پیام نور ثبت نام کنه اخه قانون گذاشته بودن که سربازبعد از یکسال از خدمتش هم زمان با سربازیش میتونه فقط دانشگاه پیام نورم درس بخونه اما امروز همسری میگفت اونجا بچه ها میگن این قانون برداشتن اگه راجبه این مسئله هم اطلاعی دارید بگید ممنون میشم

منتظرتونم

دوستای خوبم:چقدر خوبه که دارمتون چقدر خوبه که هوامو دارید چقدر خوبه که همراهمید از ته دلم دوستون دارم ممنون از کامنتاتون دعامون کنید برای تکمیل ظرفیت همسری یه رشته خوب جای نزدیک قبول بشه این قبول شدن خیلی رو زندگیمون تاثیر داره هروقت دستاتون بلند کردید سمت خدا ما رو هم فراموش نکنید بازم مرسی از همتون واقعا دیروز متوجه شدم شماها خیلی برام باارزش تر از دوستام تو دنیای غیرمجازی هستید

 
سه شنبه 11 شهريور 1393برچسب:, :: 20:39 :: نويسنده : فافا

lovelove

دســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ کِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل سوووووووووووووووووووووووووووت و ماااااااااااااااااااااااااااچ من رو گونه های عشقم از راه دور برای داشتنش برای حس خوبی که تو این سالها بهم داده برای ارامشی که از بودن کنارش از گرفتن دستاش بهم دست میده برای چشمایی که از نگاه کردن بهشون هنوزم دلم رو میلرزونه توانایی اینکه بخوام بهشون بیشتر از چند دقیقه خیره بشمُ ندارم میدونی اصلا چیه اقای ا.ح راحت بگم شدی تمام زندگی من یه لحظه با تو بودنو با کل دنیا عوض نمیکنم

امروز ساعت ده دقیقه به دو وقتی بعد از باشگاه خرید تو ایستگاه کنارمامان بودم بهم زنگ زد با صدای خسته اما شاد خوشحالش گفت سالگردمون مبارک وقتی امروز سه بار بهم زنگ زد دوبار بعدی چون دورش شلوغ بود رمزی میگفت راستــــــــــــــــی اون چیز هم مبارک منم باخنده میگفتم به به بعله مبارک باشه برای شما الان خوشحالی من بهت اس دادم مثل هرسال که برای سالگردمون من کیک میپزم قبل از زفتن همسری پختم یه تیکه برای خودم برداشتم بقیه رو دادم برد از قبل هم باهم قرار گذاشته بودیم سر ساعت شش عصر باهم کیک همزمان بخوریم تقریبا باهم خوردیم من موقع گذاشتن کیک چشمامو بستم تو دلم گفتم سالگردمون مبارک عشق من کیک با چایی خوردم و چسبید

                  confetti4confetti4

                                ني ني شكلك

     دوست دارم عشق من پنجمین سالگردمون مبارک مرد من       

                      

 

 
یک شنبه 26 شهريور 1393برچسب:, :: 3:29 :: نويسنده : فافا

ادامه پست (پاراگراف صورتی) اضافه شد چه زود ادامه رو نوشتم

چون میدونم نفسیم دوست داره ریز به ریز تو جریان کارها صحبت ها باشه تو این روزهام تو دودقیقه ایی که باهم حرف میزنیم فرصت تعریف این مهمونی نیست اینجا ثبت میکنم هم به عنوان خاطره بمونه برامون هم اینکه عشقم ایشالا به امید خدا اومد بخونه من از قبل به همسری گفته بودم اش پشت پای شما رو نمیخورم از گلوم نمیره پایین اما اون روزی که مامان به مامان2 زنگ زد برای جا خالی گفتن نفسیم داشتن اش پشت پا میپختن مامان2 گفت که من اول دیگُ برای فافا برداشتم مامان هم هرچی اسرار کرد که نه زحمت میشه نیارید چه جوری میخواید بیاید سخته مامان2 قبول نکرد منم همونجور که میدونید همتونم اکثرا مثل من هستید اولین چیزی که ذهنمو به خودش مشغول کرد سوال رایج در مغزم بود که اگه اومدن بالا من چی بپوشم یا اگه نیومدن بالا من رفتم جلوی در چی بپوشم اخه فکر میکردم با دخترخاله میاد که ماشین داره بعد که غیرمستقیم از همسری پرسیدم متوجه شدم با ماشین بیرون و با نازنین میاد(خواهرشوهری) مامان یه کمی به سر گوشه اشپزخونه دست کشید شب تو اتاق من ساعت از یک شب هم گذشته بود من به مامان گفتم من چی بپوشم این سوال من باعث شد برای اولین بار ببینم مامان هم مثل من شده دیگه مثل همیشه ریلکس نمیگه این همه لباس یه چیزی بپوش خلاصه تا ساعت تقریبا دو من مامان هی لباس پرو میکردیم به هم نظر میدادیم اخرم مامان لباس من تایید کرد منم لباس مامان چون مامان 2 اس داد گفت صبح میام اش بیارم منم میدونستم خیلی سحرخیز هستن ساعت گذاشتم رو هفت نیم تا بیدار بشم یه گردگیری کنم برم دوش بگیرم حاضر بشم مهمونا هم میرسن لاک صورتی به پا لاک طلایی مایل به زرد همرنگ لباسم به دستم زدم خوابیدم سرساعت بیدار شدم ظرف میوه بستنی شربت اماده کردم شروع کردم به گردگیری دقیق خونه درحال پاک کردن اویزهای بلوری سنگین لوستر پذیرایی بودم که یکیش دراومد دقیق خورد وسط صلبیه چشم چپم خوابم پرید کار من تموم شد پریدم حموم مامان بیدار شد رفت میوه گرفت شربت درست کرد جاروبرقی تی کشید رفت حموم منم درحال ارایش کردن میگفتم مامان بیا بیرون الان میرسن اما تو دلم فکر میکردم یه ربع دیگه میان مامان اومد لباسش پوشید موهاشو شونه زد تا میخواست ارایش کنه منم دستم رفت سمت شونه تا موهامو مرتب کنم زنگ زدن حالا من با موهای ژولی پولی خیس موهای مامان خیس حوله به سر مامان رفت سمت در حوله رو سرش بود گفتم حوله دراورد داد به من منم پریدم تو اتاقم صدای مامان ها رو میشنیدم که حرف میزنن مامان2 میگفت پسرم هم خواهرم هم داداشم هم بابام هم مامانم همه چی منه منم جلوی اینه به خودم گفتم نعخیرم فقط مال منهبه فکر این بودم که زود حاضرشم به خودم میگفتم مهمونای تو هستن زود باش زشته همسری نیست که اروم اروم حاضربشی منتظرت بمونه هفت هشت دقیقه سریع موهامو درست کردم حالا همیشه موهام سشوار اتو میکشم انقدر خوش حالت میشه دلم نمیاد بزارمش زیر شال یا مقنعه برعکس اون روز هرکاری میکردم مثل همیشه نمیشد خلاصه وسواسی گذاشتم کنار ساده کج ریختم تو صورتم پشت موهامم با گل سر مشکی ساده بستم گیره های رنگی به جلوی موهام هم زدم بعدم با ادکلن دوش گرفتم رفتم بیرون اما نمیدونم چرا زیاد استرس نداشتم شاید چون بیشتر استرسم برای همون بار اولی که وقتی از مکه اومدیم مامان2 رو هم دعوت کردیم اومد تالار همدیگرو دیدیم ریخته بود اما به نظرم این استرس ها برای اولین بار به دلم شیرین اومد از اون استرسای بد نبود یه جوری به ادم مزه میداد در اتاقمو که باز کردم چند قدم برداشتم مامان2 نازنین جمال عروسشونو دیدن بلند شدن (الان همسری بود میگفت باز خودتو انداختی به من)اول با مامان2 روبوسی کردم بعد با نازنین فکر کنم گفتم که خواهرشوهریم کوچولو هستش یازده سالشه اما به نظرم از اون دخترای سرزبون دار خیلی عاقل به نظر میاد مثل بچگی های خودم  اولش همش زمین نگاه میکردم به این فکر میکردم که همیشه تو فیلما یا تو مهمونیها وقتی کوچولو بودم میدیدم عروس برای اولین بار میاد تا ببیننش چه حسی داره اون موقع هم با خودم فکر میکردم اگه بعدا من عروس شدم مادر داماد اومد خونمون خیلی باید جینگول باشم از بچگی هم ادم ازدواجی بودم تو افکار خودم بودم مامان2 هم داشت میگفت که خیلی سخته نفس خان رفته چند شب درست حسابی نمیخوابم مامان هم دلداری میداد که خیالتون راحت به سلامتی زود میاد من فافا صلوات زیارت عاشورا نماز...شروع کردیم به خوندن مامان گفت پاشو برو میوه بیار اخه چون وقت نشده بود میوه ها رو نچینده بودیم بزاریم رو میز منم میوه چیندم بردم برای نازنین که معلوم بود داره خجالت میکشه میوه گذاشتم چون خودش فقط یه شلیل برداشت دوباره رفتم اشپزخونه بستنی زعفرونی ریختم اوردم به مامان تعارف کردم گفت نه چاق میشم بردم برای داداشم که تو اتاق بود مامان2 هم به مامان گفت بنظرم از اونسری که برای مکه دیده بودمتون لاغرتر شدید مامان هم گفت نه چند کیلو چاق شدیم حالا یکی نیست بگه مادر من خوب فعل مفرد به کار ببر به من چی کار داری منم شربت به دست نشسته بودم روبه روی مامان 2 که گفت نه فافا خوبه بعدا مثل شما میشه هیکلش زن باید توپُر باشه من اینجوری دوست دارم

مامان 2 گفت که شب قبل رفتن همسری تا صبح نخوابیده بابا هم بیدار بوده یه لحظه خوابش میبره که میبینه یه بچه نوزاد دستش یدفعه از دستش پرت میشه میفته از خواب با داد میپرهبه بابای نفسی با داد میگه بچم گفت که بابای نفسیم مرد ارومی هستش اما اون شب تا صبح بیدار بوده معلوم بود اشک تو چشماش جمع شده اما سعی میکرد گریه نکنه منم اروم ساکت نشسته بودم وقتی خوابشونو تعریف کردن من بغضم گرفت اما به روم نیاوردم مامان هم یکسره مامان2 رو دلداری میداد مامان 2 اول که اومده بود خیلی ناراحت غمگین بود اما بعد از نیم ساعت خیلی شاد سرحال شد خیلی با مامان گپ زدن منم شده بودم یک عدد فافای بسیار ساکت و معصوم مامان 2 تعریف میکرد که پدرشوهرش خیلی مهربون عید همیشه  همشون میرن روستای قدیمیشون  که خیلی قشنگ رویایی هستش سمت شمالِ روستاشون وسط کوه جنگل حتی الانم که مامان جون(مامانِ مامان2)رفتن اونجا بخاری روشن کردن شش ماه اول سال تو خونه تهرانشون میمونن شش ماه دوم میرن روستاشون گفت عید امسال چندنفر غریبه اومده بودن اونجا دنبال ویلا میگشتن برای موندن پدرشوهرم به زور اوردشون ناهار موندن تا شب که جایی رو پیدا کنن همیشه اینجوری بوده هر غریبه ایی میاد جا پیدا نمیکنه دعوتش میکنه خونشون خیلی مهمون نواز اول ازدواجم به مامانم میگفتم اینا چقدر مهمون دارن همیشه خسته شدم خیلی دوست دارم عکس از روستاشون بزارم اما اگه بزارم چون توریستی هست میشناسید و لو میرم بعد گفتن که مادرشوهرم خیلی دستپخت عالی داره چندسال سراشپز بوده منم سکوت شکستم گفتم دستپخت شما هم خیلی خوبه مخصوصا ترشیاتون هروقت میفرستید برام من انقدر میخورم سردیم میشه مامان هم تایید کرد که یعنی بعله انقدر میخوره که سردیش میشه میفته من باید مریض داری کنم مامان2 خندید گفت هروقت تو غذا درست میکنی برای پسرم(اسم همسری رو میگفت)خوشمزس من به شوخی میگم این خوشمزس حتما مامانش درست کرده نفسی هم میگه نخیرم خانومم خودش درست کرده گفت نه که بخوام الکی بگم حرف دلمو میزنم واقعا الان فافا رو دیدم دلم اروم شد انگار پسرمو(اسم همسری گفت)دیدم از قدیم همیشه میگن همونجور که گوش عزیز گوشواره هم عزیزِ نمیدونم بخاطر تشابه اسمی فافا با خواهرم که تو بچگی فوت شده یا چیز دیگه که انقدر فافا رو دوست دارم بعد رو کرد به نازنین گفت بعضی وقتا به نازنین میگم من فافا رو اندازه تو شایدم بیشتر از تو دوست داشته باشم منو مامانم تشکر میکردیم مامان رفت اشپزخونه چای بریزه منم سرمو انداخته بودم پایین با زنجیری که همسری برام گرفته بود قفلش باز شده بود بازی میکردم از اون سکوتا که ادم از خجالت اب میشه بین من مامان نازنین بوجود اومده بود منم اصلا سرمو نمیگرفتم بالا تو دلم همش میگفتم اَه مامان چای بریز بیا دیگه چقدر طولش میدی یه لحظه سرمو گرفتم بالا دیدم مامان2 بهم خیره شده تا نگاهش کردم یه سمت دیگه رو نگاه کرد مامان مثل اینکه تازه یادش افتاده بود دمپایی نپوشیده تو اشپزخونه دمپای پوشیداونم دمپای روفرشی صورتی که همیشه پاش میکنه پیراهنشم مشکی سفید بود تو دلم گفتم مامان جان خوب زودتر یاداوری میکردی من یه دمپایی میدادم که به پیراهنت کمی بخوره اومد چای اورد هرکاری کرد باز نازنین برنداشت مامان2 گفت من زیاد چای نمیخورم اما اگه بخورم پررنگ میخورم بابام میگه مگه تو اعتیاد داری دختر انقدر پررنگ میخوری مامان اصرار کرد نازنین چای برداره برنداشت مامان2 گفت نازنین کم چای میخوره مگه اینکه تو تی وی ببینه دارن چای میخورن هوس کنه به من میگه چای میزاری مامان منم حوصله نداشته باشم میگم نه میگه اگه پسرت میخواست زود الان میزاشتی براش من میخوام نمیزاری مامان شیرینی که اورده بودن اورد نازنین گفت داداش فقط شیرینی دوست داره مامان2 هم گفت اره بخاطر این هروقت زنموش میاد خونمون براش شیرینی تر میگیره مامان گفت اما فافا فقط ترشیجات مامان2 گفت اره اتفاقا همیشه به پسرم میگم بعداً ایشالا فافا باردار شد باید براش دبه دبه انواع ترشی ها رو بزارم بچم ویارش بیفته منم پیش مامان اب شدم از خجالت خودمو زدم به اون راه بعد گفت من سر پسرم ویار ترشی داشتم مادرشوهرم برام هفت کیلو ترشی بادمجون گذاشت دوهفته ایی خوردم چهل کیلو بودم اواخر بارداریم شدم پنجاه پنج کیلو مامان 2 فکر کنم شصت کیلو باشه یه مانتو روسری بنفش رنگ با شلوار لوله پوشیده بود با کیف دستی مشکی خوشگل از تیپش خیلی خوشم اومد فکر کنم مانتو رو خودشون دوخته بودن مامان2 گفت نفسی به تو هم زنگ میزنه گفتم بله روزی دوبار گفت به من باباشم دوبار زنگ میزنه به باباش میگم طفلی بچم اونجا همش تو مخابرات وایساده یاد گوشیم افتادم رفتم تو اتاق بیارمش که نفسیم زنگ زد بشنوم دیدم سشوار حوله وسایل ارایشم پخشِ رو تخت میز سریع چپوندمش تو کشو گفتم اگه نازنین یه وقت اومد ابروم نره خودمو باز تو اینه چک کردم که جیگمل باشم

رفتم نشستم روبروی مامان2 گفت که پسرم خیلی به رشتش علاقه داره چند روز پیش نرگس دخترخالم میگفت که دیگه وقتشه استین بالا بزنیم براش بریم خواستگاری منم گفتم شما براش کار پیدا کنید من همین فردا میرم خواستگاری گفت اون دوماه که بنایی داشتیم پسرم همه جا رو درست کرد خیلی زحمت کشید تو ساختمون یه پسر داریم که خیلی مامان باباش رو اذیت میکرد این قضیه جا افتاده بود که پسر بدِ برای پدر مادر کاری نمیکنه اما وقتی دیدن پسر من چقدر زحمت میکشه نظرشون عوض شد کلی تعریف کردن منم براش اسپند دود میکردم چشم نخوره بچم شبایی بود که واقعا اوضاع خونه بد بود ما شبا میرفتیم خونه مادرم میموندیم اما پسرم(این جاهایی که میگم پسرم مامان2 اسم نفسیم میگفت)میموند تو گردخاک ببخشید حتی برای سرویسم مشکل داشت باید ماشین میگرفت میومد خونه مادرم حرف کار شد من تا خواستم بگم از بابت کار خیالتون راحت مامان گفت بابای فافا تو ادارش دوسال پیش چندتا مهندس میخواستن برای کار چندسال یکبار نیروی کار جدید جذب میکنن منم در ادامه توضیح دادم چون پروژه های انبوه سازی دارن برای این به مهندسای عمران خیلی نیاز دارن مامان هم گفت اره اگه میشد من به بابای فافا میگفتم که اقا...(اسم همسری)معرفی کنه مامان2 گفت شوهرمنم تو ادارش دوربرش خیلی مهندس هست اما اصلا روی اینکه باهاشون راجبه کار پسرم حرف بزنه رو نداره منم گفتم بابای من برعکسِ تا الان خیلی برای پسرای فامیل کار جور کرده بعد اینجا مامان2 از مامان پرسید کار اقای...(فامیلی بابام)چیه مامانم گفت(از گفتن معذوریم کنجکاو شدید519213_800179.gif)بعد مامان2 گفت چقدر تو خوراکی دادی دخترشکلکهای پادشاه و ملکه به زور جا داد تو کیفش زنموشم شکلات پسته داده بود مگه جا میشد هرچی بهش گفتم بزار من بعداً برات میارم گفت چی مگه میخوای بیای اونجا من نمیزارما مامان2 هم هرچی به نفسی گفته توروخدا بزار من تا دم اتوبوس باهات بیام نذاشته اخرم بابای همسری از سرکارش راه افتاده اومده مامان2 گفته دیدی اخر بابات خودش اومد تو راه تو نمیتونی جلوی محبت مادر پدر بگیری بعدم به من گفت من دلم طاقت نمیاره این هفته یا هفته دیگه میرم کرمان ببینمش همیشه تو خونه حرف میزدیم اذیتم میکرد منو بلند میکرد میذاشت رو شونه هاش دور خونه میچرخوند هرچی بهش میگفتم پسرم منو بزار پایین نمیذاشت منم بهش میگفتم ایشالا بری سربازی از دستت راحت بشم گفت پسرم(اسم همسری) رفتنی گفت دیدی مامان افتادم یه جای دور راحت شدی از دستم (الانم دارم این جمله رو مینویسم بغضم گرفتhttp://www.freesmile.ir/smiles/859619_begging.gif) بعد گفت من همیشه دلشورره دارم به شوهرم میگم نکنه این دختر رو شوهر بدن همش نگرانیم شوهرمم میگه نه ایشالا میگم نه همه دخترا شاید نتونن مثل من وایسن بگن نه من یکی دیگه رو میخوام دختر بالاخره حجب حیا داره گفت من خودم خیلی خواستگار داشتم از دبیرستان که شونزده سالم بود خواستگارا برام اومدن اما من گفتم نه که نه من همینو میخوام هرچی مامان بابام گفتن حرف ما رو گوش بده گفتم نه من همینو میخوام انقدرم وایسادم تا به همونی که خواستم رسیدم گفت شوهرم میگه نه الان پسرم شرایط ازدواج نداره مثل بقیه نیست که حالا یه دیپلمی گرفته باشه بره دنبال کار ایشالا درس بخونه بعد مامان هم گفت نه خیالتون راحت من هر خواستگاری که میاد اصلا نمیزارم بابای فافا متوجه بشه خودم یواشکی رد میکنم پارسال برای زمینی که داشتیم برای خرید یه خانوم اقایی اومدن خونه بچه های منم اینجوری غریبه میاد نمیان بیرون سلام علیک کنن تو اتاقاشون میمونن خانوم خیلی مومن بود اذان داد رفت اون قسمتی از حال که نماز بخونه چشمش افتاد به عکس خانوادگیمون که زدیم رو دیوار( اینجا مامان 2 خم شد عکس رو دیوار ببینه تو دلم گفتم پاشید برید از نزدیک ببینید که چه جیگری شدم تو عکس)گفت این دختر شماست کجاست الان من پسرداییم دنبال یه دخترخوب میگرده منم گفتم نه دخترم داره درس میخونه گفت کجاست من ببینمش بعد دید هرچی میگه من راضی نمیشم گفت پسر فلان وزیر هستش خوبه منم دیدم داره میره پیش بابای فافا تا از اون رضایت بگیره گفتم نه خانوم من قول دخترم به یکی دیگه دادم هنوزم تا الان چندوقت یکبار زنگ میزنه میگه دخترتون نامزد کرد منم این بین ساکت بودم گوش میدادم مامان در اخر به مامان2 گفت خیالتون راحت من خواستگار اصلا راه نمیدم وقتی دخترم نمیخواد برای چی مهمون داری کنم بعد ماجرای اینکه وقتی من دوماهه بودم مامان بابا دایی...با ماشین تو شمال چپ کردن چقدر مردم اونجا بهشون محبت کردن مامانینا رو بردن خونشون دکتر اوردن بهشون لباس دادن ناهار خودشونو دادن بهشون گفت من همون موقع گفتم شمالی ها ادمای خوبی هستن من فافا رو به شمالی میدم الانم همه تو فامیل میدونن من دوست دارم فافا رو به شمالی(سمت مازندران)بدم مامان2 هم میخندید یه کمی از تفاوت مردم مازندران رشت گفت خاطره مستاجر مادرش رو گفت که گیلانی بود منم تو جریانش بودم همون موقع بعد مامان2 گفت که با بابای همسری فامیل بودن رابطه خانوادگیشون توضیح داد مامان هم گفت با بابای فافا فامیل بودیم مامان2 گفت اتفاقا دختردایی شوهرم چندتا کوچه از شما بالاترن نازنینم گفت پسر شیطونم داره مامان اسمش پرسید گفت من تو مدرسه پسرم خیلی میرم نمایندم همش تو دفترم انگار همچین اسمی به گوشم خورده حالا میرم پروندشو میبینم مامان2 گفت اومدنی به نازنین گفتم مارو نبینن نازنینم گفت ببینن مگه چیه بعد گفت فافا رو همه جوونای فامیلمون میدونن همینطور بزرگترامون نازنینم حرف مامان2 رو تایید کرد مامان گفت نه من اقا...(اسم همسری)فقط به مامان بزرگ فافا گفتم مامان2 گفت خوب چرا به بقیه نگفتین مامان گفت اینجوری بهتره یه وقت از دهن کسی دربیاد قضیه به گوش بابای فافا برسه بد میشه مامان 2 گفت مامان من میگه کاش باهم رفت امد داشته باشید خانواده ها بیشتر اشنا بشن مامان گفت بابای فافا خیلی حساسه واقعا به فافا اعتماد داره منم گذاشتم وقتی نزدیک اومدن شد قضیه رو به باباش بگم چون نمیخوام الان وقتی فافا میره کلاس یا بیرون باباش فکر کنه کجا داره میره منم گفتم ترکا خیلی متعصب میشن مامان2 خندید گفت اره شنیدم میگن از ترک دختر بگیر به ترک دختر نده اینو گفت همه خندیدیم مامان گفت من همیشه میگم من عروس داماد ایندمو مثل بچه هام دوست دارم منم گفتم البته داماد بهتره اینو گفتم مامان2 یه نگاه شیطون بهم کرد باز همه خندیدیم مامان گفت من پدر مادرم متولد تهران اما اصلیتمون برمیگرده به اذری ها نازنین گفت دلم درد میکنه گفتم نبات داغ میخوری بخوری خوب میشی مامان2 گفت تو اطلاعاتت خیلی خوبه تو این زمینه ها(قبلا چندبار تو زمینه درمان دارویی از طریق نفسیم کمک رسونده بودم) از کجا این اطلاعات داری کتاب زیاد میخونی منم اون لحظه دیگه لازم نیست بگم تو افق محو شده بودم گفتم بله من از زمان راهنمایی کتاب دارویی زیاد میخونم سرکلاسمم استادا میگن تو اینترنتم دنبال اینجور مطالب هستم علاقه دارم البته مامان هم اطلاعاتش خوبه از اونم یه چیزایی یاد گرفتم بعد یه کمی از سرعین گفتیم مامان2 گفت پارسال رفتیم من رفتم اب گرمش اما انقدر کثیف بود نتونستم تو اب برم بعد گفت مسیر روستای ما مثل گردن حیران پیچ تاب داره روستامون وسط کوه اصلا اینجوری تعریف میکرد من دلم قنج میرفت چون واقعا جای قشنگیه عکساشو دیدم انگار کارت پستال بود انقدر خوشگل بود از الان من منتظر عید اولمم که به امید خدا باربندیل ببندم برم اونجا زمستوناش که دیگه هیچی عاشقشم چند روز پیش تو یه تبلیغی دیدم برای ماه عسل تازه عروس داماد اونجا رو پیشنهاد کرده بودن تور تفریحی گذاشته بودنمامان2 گفت من هرکاری کردم چندسری باهم بریم همونجایی که شما از طرف اداره میرید نشد مامان گفت اره من خیلی دوست داشتم دوره مسافرتمون باهم میفتاد اونجا همدیگرو میدیدیم یه زمینه میشد برای بابای فافا اخه هم ما هم نفسیم از طرف محل کار باباهامون یه مجتمع تفریحی هست چند وقت یکبار میریم اونجا اما تا حالا نتونستیم روزامونو یکی کنیم باهم بریم تا خانواده ها همدیگرو اونجا ببینن یعنی بیشتر بابام ببینه زمینه فراهم بشه نازنین به مامان2 اشاره کرد تشنمه منم که تیز دیدم مامان2 گفت فافا جان به نازنین اب میدی گفتم بعله پاشدم رفتم اشپزخونه در یخچال باز کردم بطری اب بردارم در بستم دیدم نازنین پشت در یخچال وایساده یه لحظه ترسیدم گفتم اِ اینجایی اخه ندیدم با من بیاد یدفعه دیدم برقم مقداری پرید مامان2 گفت دیروز که اش پشت پا داشتم مَمَل(دوست صمیمی نفسیم)یازده صبح اومد اش ببره اما اماده نبود خیلی ناراحت شدم دست خالی رفت ماشینشم خراب شده بود با ماشین بیرون اومده بود گفت خیلی پسر خوبیه نمیدونم فافا میشناستش یا نه منم گفتم میشناسمش همون که کشتی گیرم هست گفت اره خیلی پسر خوبیه با ما سری اخر اومده بود مسافرت مامانش میگه از همون شمال یه زن شمالی براش پیدا کنید بعد گفت مامانش زنگ زده گفته از غصه رفتن پسرت پسر من حالش بد شده فشارش رفته بالا بردنش بیمارستان اینو گفت انقدر یه جوریی شدم گفتم ببین خدا نفسی من انقدر مهربونه که دوستاشم از دوریش اینجوری میشنمامان2 شیرینیُ نصفه خورد مامان هرچی تعارف کرد گفت دیگه جا ندارم شربتتونم خیلی خوشمزه بود مرسی بعدم که مامان2 گفت بریم هرچی من مامان تعارف کردیم بیشتر بمونه نموند مامان گفت انقدر حواسم پرت شد اصلا بلند نشدم تدارک ناهار ببینم مامان2 گفت من برنجمم خیس کردم اومدم نازنین صبح بهم میگه مامان انقدر تو همیشه عجولی سرصبح داری میری خونه مردم از قدیم گفتن سرصبح بری خواستگاری بهت دختر نمیدن مامان رفت چادر سرش کنه تا جلوی در ورودی همراهی کنه داداشم اومد خداحافظی کرد گفتم داداشم فکر کنم شما رو یادش نمیاد مامان2 گفت اره اونموقع که همسایه بودیم کوچولو بود منم با مامان2 نازنین خداحافظی کردم رفتن بعد مامان اومد بالا از مامان2 تعریف کرد که چقدر خانوم خوبیه چقدر متین بعد از شستن ظرف میوه رفتیم بخوابیم که مامان خوابش نبرد نذاشت منم بخوابم میگفت تو ذهنم همش امروزو مرور میکردم نتونستم بخوابم خیلی خوش گذشت اصلا متوجه نشدم انگار جای دوساعت همش یکربع اومدن خیلی هم ناراحت بود از اینکه چرا ناهار نگهشون نداشت به من غر میزد که تو باید شب قبل میگفتی ناهار تشریف بیارید منم گفتم من میدونم منم میگفتم هیچ وقت مامان2 قبول نمیکرد

عشقنامه:فدای اون شکل ماهت بشم که میخوای بیای اینجا نوشته های منو بخونی عشق من فقط به خاطر تو با اینکه زیاد حوصله کششی برای نوشتن ندارم وقتی میدونم تو نیستی تا مثل همیشه با شوق ذوق اولین نفر پست بخونیش اما این پست نوشتم چون از پیگیری های زیادت معلوم بود دوست داری تو همون زمان کمی که باهم حرف میزنیم من تمام حرف هایی که بینمون زده شد برات بگم منم به عشق خودت نفسی من سعی کردم تا جایی که یادم بود تک تک لحظه ها رو ثبت کنم چون شما دوست داری وقتی مامان2 رو دیدم که انقدر خانوم و باشخصیت رفتار میکنه حرف میزنه کیف کردم وقتی با رفتاراش با حرفاش نشون میداد که چقدر منو دوست داره میدیدم مامان خیلی خوشحاله بعد از رفتن مامان2 دیدم که یه تغییری تو رفتار مامان بوجود اومده انگار براش خیلی بیشتر عزیز شدم حواسش بیشتر از قبل به منه وسط صحبت های مامان2 به خودم میگفتم وای خدا مامان2 به این خوبی به این خانومی که این همه تو چارچوب احترام ادب صحبت میکنه ادم کیف میکنه من تا الان چقدر با تو راحت حرف میزدم یه جورایی خودم از خودم معذب شدم تازه متوجه تفاوت رفتاریمون شدم به این دقت کردم که من تو چقدر تو این مدت مثل هم شدیم خیلی چیزا از هم یاد گرفتیم مامان انقدر محترمه که واقعا موقع نوشتن سخت بود که فعلای مفرد براشون به کار ببرم اما برای راحتی تو خوندن دیگه نشد نگم اش پشت پاتو خوردم اشکم جمع شد برات دعا کردم سه تا عاشق خوردم اولی به جای خودم دومی به جای تو سومی به جای دخترمون مواظب خودت باش عشق من



ادامه مطلب ...
 
پنج شنبه 6 شهريور 1393برچسب:, :: 22:50 :: نويسنده : فافا

چقدر دیر میگذره تازه پنج روز رفتی پنجاه پنج روز دیگه مونده من چیکار کنم پنجاه پنج روز دیگه رو فقط دوست دارم شب بشه تا یواشکی لباس جورابتو بغل کنم بزارم زیر سرم بوسش کنم بوش کنم بغلم کنم اشکامو باهاش پاک کنم این روزا کارم شده گول زدن خودم گول زدن دلم که حالت خوبه زیاد بهت سخت نمیگذره همش میگم قوی باش این روزا میگذره اما خودم میدونم ته دلم فقط منتظرم شب بشه تو جا لباستو بگیرم بغلم اروم اروم اشک بریزم نمیدونی چقدر دردم میگیره وقتی بدون شب بخیر گفتنمون بدون بوس اس اخرمون میخوابم چرا پشت تلفن سعی میکنی جوری حرف بزنی که من متوجه نشم ناراحتی دلت گرفته منم شدم مثل خودت عشقم تو اون پنج دقیقه ای که باهم حرف میزنیم کارم شده تمارض به خوبی شادی ببخشید از اینکه بهت دروغ میگم که خوبم فقط دوست دارم منتظرم تو خونه تنها بشم تا راحت اشکام بریزن میدونی که چقدر قُدم دوست ندارم حتی مامان اشکامو ببینه یعنی الان تو خوابی تو که عادت نداشتی زود اونم ساعت نه بخوابی راستی چه جوری میری حموم میدونم خیلی چندشت میشه غیر از حموم خونه خودتون جای دیگه بری غذا چه جوری میخوری همه میگن سهمیه بندی میشه اونم خیلی بدمزس امروز وقتی زنگ زدی من زود گوشی رو جواب دادم شنیدم که داشتی نفس نفس میزدی میگفتی نه من یکربع وایسادم تا من گفتم الو فکر کردی صدای بی حال خسته قبلتو نشنیدم زودی شدی همون نفس پرانرژی خودم تمارض کردی به خوب بودن هیچی نمیگم تا توهم فکر کنی من خوبم خیالت راحت باشه مواظب خودت باش زندگی من فقط با خودم هرجا باشم اروم همون شعر حمید عسگری زمزمه میکنم بدجور حال هوای منو میگه همین که عکس تنهایی کناردریا میگیرم بدون شب بخیر تو به خواب قصه ها میرم بازم یاد تو میفتم میرم هرجای تو این شهر میرم هرجای این دنیا بازم یاد تو میفتم همین که یه نفر از دور لباسش رنگ تو باشه همین که تو مسیر من یه گلفروشی پیداشه بازم یاد تو میفتم دوست دارم تنها باشم با یاد تو خسته شدم از خودداری کردن پیش بقیه

 
یک شنبه 4 شهريور 1393برچسب:, :: 23:45 :: نويسنده : فافا

سلام به همسری 2afm خودم فدای سر کچَلت بشه خانومت به خدا خیلی خیلی جیگرتر شده بودی تا حالا فکر میکردم هر کسی که کچل کنه بد میشه اما به خدا تو خیلی جیگرتر شده بودی عشق کردم دیدمت و سلام به همراهای همیشگی صندوقچه ماخوب طبق روال همیشه همونجور که همسری میدونه در تمام لحظه ها حضور داشته همون لحظه های دونفره رو میخوام ثبت کنم خیلی خوشحالم از اینکه تو روز رفتن باز خدا خواست همدیگرو دیدیم دلم خیلی خیلی اروم شد(تا اینجا رو دوم شهریورساعت یک ونیم نوشتم عشقم خوند کامنت گذاشت حاضر شد بره محل اعزامش) همسری شنبه یکم شهریور چهار صبح رفت جایی که باید اعزام میشد اما قبلش به یکی از دوستاش که حالا دیگه اموزشیش تموم شده بود همون کرمان افتاده بود زنگ زد پرسید گفت به احتمال زیاد شما رو صبح نمیبرن فقط بلیت میدن میگن دو سه روز دیگه بیایدوقتی این خبر به من داد گفت شاید باز بشه همدیگرو ببینیم خیلی خیلی خوشحال شدم که شاید بشه قبل از رفتن باز همدیگرو ببینیم از قبلم همسری گفت شبی که میخوام برم تا صبح بیدارم بهم اس بدیم میخوام پیشت باشم اس میدادیم منم خاطره اخرین قرار مینوشتم تا بنویسم عکس اپلود کنم شد سه خورده ای بعدم عشقم مثل همیشه اولین خوانندش بود کامنت گذاشت تایید کردم بهم اس دادیم سفارش های لازم کردم که اونجا هرکسی هرچی تعارف کرد نخوره دهنی نخوره فقط با قاشق چنگال خودش غذا بخوره همسری هم میگفت چشم خیالت راحت اونشب مامانم تا یکربع به سه تو اتاق من بود حرف رفتن عشقم افتاد یدفعه مامان زد زیر گریه گفت دلم میسوزه میخواد بره کرمان منم خیلی خودمو کنترل کردم گریه نکنم مامانمم گفت چه سفتی فافا گریه نمیکنی منم گفتم نه زن باید یه ذره محکم سفت باشه اما خودم که میدونستم تو دلم چه خبره چقدر تو تنهایی اشک ریختم مامان گفت کاش سیر هم میبرد شب موقع خواب بزاره نزدیکش دیگه رتیل عقرب خدایی نکرده نزدیکش نمیشه از بوی سیر بدشون میاد منم به همسری گفتم گفت نداریم هر چی هم گشت کتاب قران دعایی که چندسال پیش بهش داده بودم برای دانشگاه رفتنش همیشه تو جیبش بود پیدا نکرد منم اینور دیگه وقتی نبود که همدیگرو ببینیم همسری داشت نیم ساعت دیگه میرفت نمیتونستم کاری کنم براش سیر قران ببرم دلم نااروم بود دلشوره داشتم همسری نزدیک ساعت چهار نیم بود رفت هیچ وقت باهم خداحافظی جدی نمیکنیم تو اس همیشه یا میگیم فعلا گلم یا دوتا بوس بوس جای خداحافظی مینویسیم نفسیم اس داد گفت گوشی رو خاموش میکنم مواظب خودت باش قسمم داد ناراحت نباشم گفت دلواپسی من فقط برای تو که ناراحتی منتظرم نباش شاید حرف دوستم درست از اب درنیومد ما رو امروز بردن با بابا رفت محل اعزامش منم جواب اس دادم وسطای نوشتن بغضم شده بود اندازه یه گردو اس فرستادم رفت پیام ارسال نیومد فکر کردم نرسیده اما زنگ زدم دیدم گوشی خاموش فهمیدم که رسیده صدای مشترک مورد نظر خاموش میباشد اشکمو دراورد رفتم دم پنجره رو به اسمون همینجور که گریه میکردم برای همسری ایت الکرسی میخوندم دعا میکردم اومدم سرجام شروع کردم اس های همسری رو خوندن میخوندم گریه میکردم احساس کردم قلبم داره میترکه یاد لباس همسری افتادم که گفتم برام بیاره دست انداختم از پایین تختم دراوردمش گرفتم بغلم همین که بغلم کردم دلم اروم شد انگار ابی بود که رو اتیش ریخته بودن از اون حالت استرس فشار دراومدم خاطره هامون یادم اومد یاد دوباری افتادم که همسری پیش من اشک ریخت بغض کرد اونم سر یه چیز مسخره که سوتفاهم بود من با بدجنسی بزرگش کرده بودم از خودم خیلی بدم اومد خیلی http://www.freesmile.ir/smiles/480919_angry.gifاز اینکه چقدر خودخواه بودم همسری رو اذیت میکردم خوبی ها گذشت های همسری یادم اومد واقعا احساس کردم از ته قلبم که قدرشو اونجوری که حقش بود ندونستم چقدر اذیتش کردم بد بودم اما عشقم باهام راه اومد بهونه گیری هامو غر زدنامو بداخلاقیامو با مهربونی جواب داد جوری که من همیشه به خودم میگم مگه میشه یه ادم انقدر خوب باشه بگذریم حرف زیاد دارم در این مورد اما دلم از خودم خیلی گرفته اونجوری که باید خوب نبودم

نمیدونستم همسری میاد یا نه گوشی رو هم با خودش نبرده بود یعنی میخواست یواشکی ببره من نذاشتم اما نمیدونم چرا منتظر بودم که بیاد لباس همسری بغلم بود یه کمی خوابم برد هوشیار خوابیده بودم گوشی رو هم از سایلنت خارج کردم که اگه همسری اس داد متوجه بشم تا ساعت هفت و نیم همش گوشی رو نگاه میکردم دیدم بیست دقیقه به هشت نفسیم اس داد اومدم وااااااااااای نمیدونید چقدر خوشحال شدم وقتی اس باز کردم دیدم عشقم اس داده دونه دونه حرفارو با جون دل میخوندم پیش خودم فکر میکردم همسری این اس نوشته دلم براش ضعف میرفت انگار واقعا ادم قدر یه چیزی رو وقتی ازش میگیرن متوجه میشه سریع جواب دادم عشقمم علامت ناراحت گذاشت که یعنی چرا بیدار موندی تا الان رفتیم بخوابیم اما من از خوشحالی خوابم نمیبرد باز نیم ساعت دیگه به همسری اس دادم جواب نداد خواب بود ساعت دوازده بیدار شدم سریع اس دادم به عشقم اما هنوز لالا بودNight دیگه انقدر اس دادم قربون صدقش رفتم که الان خوابیده عشقم یکساعت بعد بیدار شد خوابش میومد اما نذاشتم بخوابه دوست داشتم از تک تک لحظه هایی که میتونیم باهم باشیم استفاده کنیم پیش هم باشیم قرار شد فرداش من بیام پیش همسری اما چون میدونستم مامان دلشوره میگیره از اینکه کسی ما رو ببینه هی میخواد زنگ بزنه بیا بیا برای اینکه با خیال راحت پیش همسری باشم به مامان نگفتم نرفته کرمانگفتم میخوام با دوستم بریم لباس ببینیم ناهارو بیرون بخوریم اما حتما به زودی بهش میگم که دروغ گفتمصبح ساعت هشت بیدار شدم مامان قرار بود بره مدرسه داداشم اما مگه میرفت قرارمون نه ربع بود مامانم تا یکربع به نه خونه بود بیدار شدم سریع مانتو شال اتو کردم به همسری اس دادم نه نیم بیا گفت تو راهم گلم اما اروم میام منم سیر قران دعای معراج نور...چندتا رمان برای مامان2 کلاه برای همسری کچل خودم کرم دست خلال دندون...گذاشتم تو کیفم پریدم حموم اومدم بیرون دیدم وااااای باز نه نیم شد من تازه از حموم اومدم عشقمم نه ربع رسیده بود سریع اماده شدم جینگیل کردم 4تا بستنی برداشتم ده دقیقه به ده رفتم جلوی در همسری دیدم تو ماشین عینک دودی زده بود اول حواسم رفت به خودش چون دلم براش خیلی تنگ شده بود اصلا حواسم به موهاش نبود که کچل کرده بود بعد سرشُ دیدم گفتم واااای سرشو ببینن زدم زیر خنده گفتم چقدر شبیه 2afm شدی از نظر قیافه نگفتم اما کلا تیپش شبیه اون شده بود هی گفتم چطوری 2afm من همسری هم میخندید گفتم به خدا خیلی جیگر شدی واقعا جیگر شده بود دلم ضعف رفت دیدمش راه افتادیم سمت پارک همیشگی تو راه بستنی نشون دادم گفتم ببین دیگه به حرفت گوش دادم یه دونه اوردم گفت به به میبینم که بالاخره متوجه شدی یه دونه کافیه بعد هی دست زدم به سرش میخندیدم عینک دودی مدل پلیسی هم زده بود دوست داشتم بگیرم بغلش کنم فشارش بدم از ضعف دلم بیفته نزدیک پارک سه تا بستنی رو دراوردم گفتم میبینم که اشتباه کردی من هنوز متوجه نشدم یه دونه بستنی برات کافیهhttp://www.freesmile.ir/smiles/29682_gholi_poshte_parde.gifگفت بیا بوست کنم گفتم نه ماشینا میبینن اما زود در حین رانندگی بوسم کرد رسیدیم پارک زود بستنی ها رو باز کردم همسری هم میل کرد دونه دونه گفت با طعم موز ندارید گفتم نه اناناس داریم که خوشمزه نبود نیاوردم کاکائویی انبه پرتغال بردمگفتم میشه تو سرت بزنم انقدر همیشه دوست داشتم تو سر کچل بزنم زدم اما اروم گفت موهامو ممل دوستم زده چندتا عکسی که دیشب از عروسی اومده بودیم از خودم گرفتم به همسری نشون دادم گفت به به چه خانوم گوشملی دارم من گفتم چرا نگفتی خوشگل شدی قهرم اصلاراجبه انتخاب واحدم حرف زدیم راهنماییم کرد اخه تا حالا هیچ ترمی رو من انتخاب نکردم همه رو همیشه همسری زحمتش رو کشیده بودبعد براش از وضع شام عروسی گفتم که خیلی بد بود همش میگفتن زود باشید الان مردا میان غذا بکشنمنم اون وسط بشقاب به دست مونده بودم هفت هشت تا گارسون مرد بودن تو قسمت سلف غذا منم از بس گفتن زود باشید الان وقت شام اقایون میان هول شدم پام پیچ خورد نزدیک بود بخورم زمین با پاشنه ده سانتی عصبانی شدم رو به گارسون گفتم چه خبره هی زود باشید زود باشید مگه مسابقس به همسری این تعریف کردم گفت نباید با گارسون حرف میزدی در شخصیت تو این رفتار نیست منم گفتم خوب اعصابمو بهم ریخته بود دیگه داشتم میفتادم باز از قسمت های خنده دار سلف گفتم که به من چیزی نرسید خندیدیم از عروسی قبلی هم براش گفتم که واقعا سلف سرویس غذاشون عالی بود تو یکی از هتل های غرب بود ده مدل غذا ده مدل پیش غذا دسر... بودمن تعریف میکردم همسری میگفت دلم اب افتاد نگو گفتم من برای عروسی جشن اینجوری به فامیلا شام نمیدم همون یه نوع کافیه همسری اخرین بستنی داشت میل میکرد گفتم ببین هم غر میزنی چرا اوردی هم میخوری به منم بده یه گاز از بستنی زدم گفت من الان دوتومن بستنی خوردم گفتم خوب دوتومن اینجا پنج تومنم اونجا اینارو بعداً همه رو باهات حساب میکنم کاغذی که توش خالی بود اوردم گفتم اینم یه بستنی دیگه همسری چشماش گرد شد گفتم هه هه دروغ گفتم الکی همش میگفتم وای چقدر موهام بلنده میریختم تو صورتم میگفتم کلافم کرده اَه نفسیمم میدونست چون کچل کرده دارم بخاطر اون میگم دلش اب بشه مو نداره میخندید موهامو بردم نزدیکش گفتم به به بو کن چه بوی خوبی میده عشقمم بو کرد بوسید همسری wc داشت پیاده شدیم از ماشین گفتم منم تا wc میام فکر کرد دارم جدی میگم گفت نه برو بشین زشته منم به لوسی ازش زدم جلو گفتم نه منم میام برسونمترو صندلی نشستم به ورزش چندتا پیرمردی که داشتن با وسایل ورزش میکردن نگاه کردم دورتر از من یه پیرمردی رو صندلی تنها نشسته بود منم با مهربونی نگاهش کردم نمیدونم چرا همیشه دلم خیلی به پیرمردا میسوزه فکر میکنم خیلی سختی کشیدن گناه دارن باز چند دقیقه دیگه گذشت زیرچشمی نگاهش کردم دیدم هنوز داره به من نگاه میکنه خودمو زدم به اون راه فکر کنم یاد جوونیش افتاده بودتو فکر این بودم که این فضا این درختا این پارک تا دوماه دیگه منُ نفسیمم رو نمیبینن دیگه نفسی تشریف اورد باز رفتیم تو ماشین نشستیم گفت بیرون گرم نشینیم جلوی ماشینمون یه mvm  نیم شاسی بلند به قول خودم پارک بود به همسری گفتم میدونی نظرم راجبه این ماشین چیه گفت اره قبلا گفتی نمیخواد بگی اما من باز گفتم اینجا نمیگم که اگه کسی از این مدل داشت ناراحت نشه بابا هم سه چهار سال پیش 530 داشت اما به یکسال نکشید فروخت از دور دوتا بچه دیدیم اولی پسر بود همسری گفت ببین چه پسر خوبه گفتم نه چیه تا دختر اومد گفتم دخترو ببین چه لباسی نازی داره موهاشو ببین دختر خیلی جیگرِ اما پسر نه گفت نخیرم فقط پسرگفت بریم یه چیزی بخوریم گشنمه گفتم بعد از چهارتا بستنی باز گشنته گفت اره بابا بستنی چیه اخه مگه ادم سیر میشه

گوشواره ایی که قبلا با همسری رفتیم برام خریده بود شکسته بود برام جوش داد اما سرش تیز بود تو گوشم نمیرفت رفت از صندوق وسیله ای اورد که اسمشُ بلد نیستم گوشوارمو درست کنه منم یه اهنگی بود همون بار اولی که شنیدم خوشم اومد اون روز وقتی جلوی تی وی دراز کشیده بودم باز پخش شد برای دومین بار شنیدم سریع دانلود کردم تو دلم گفتم دیگه من که همسری رو نمیبینم این اهنگ باید بزارم ایشالا بعد از اموزشی که اومد بزارم گوش کنیم اخه اونموقع هنوز نمیدونستم چند روز دیگه اعزام میشه باز میتونیم همدیگرو ببینیم فلش خودمو گذاشتم گفتم گوش کن این اهنگ خیلی دوست دارم انگار تو برای من خوندی نفسیمم گوش میداد گوشوارمو که شکسته بود داشت درست میکرد وسط اهنگ دیدم نه انگار حواسش به اهنگ نیست گفتم اصلا تو به اهنگ من توجه نداری قهرم گفت چرا به خدا دارم گوش میدم ببینم چی میگه گوشوارمو درست کرد پیاده شدیم قدم زدیم گفتم واقعا تو از دختر خوشت نمیاد گفت نه فقط پسر منم گفتم منم از پسر بدم میاد عمه خودم از اول از پسر خوشش نمیومد الانم با اینکه پسرش مدرسه میره بزرگ شده حسش عوض نشده به من میگه هنوزم از پسر خوشم نمیاد حسی به پسرم ندارم برعکس عاشق دخترشه منم به همسری گفتم ما هم اگه پسردار بشیم منم حس عمه رو به پسر دارم خوشم نمیاد برای همین دوست دارم خدا بهمون دختر بده رفتیم رو صندلی نشستیم نفسیمم شروع کرد ادای منو دراوردن خندم گرفته بود پاشدم گفتم اصلا باهات قهرم من میرم خجالت میکشم باز راه رفتیم ول نمیکرد حالا من میخوام بحث عوض کنم میخنده میگه نه بحث عوض نکن ببینمرفتیم سمت صندلی دونفره شطرنج گفتم دوست دارم بشینیم نشستیم باز نفس خان شروع کرد منم دلم ضعف رفت صورتو دهنشو فشار دادم جیگرم حال اومد اما خجالتم میکشیدم ادای منو درمیاوردعشقم پرسید شطرنج بلدی گفتم یه کمی درحدی که بهم بگن این مهره رو تکون بده اما داداش بابا بلدن بازی میکنن همسری گفت من بلدم اما خوشم نمیاد بازی کنم رفتیم تو ماشین عشقم گفت بریم دور دور همت گفتم نه دیرم میشه ماشین روشن کرد تا همینجوری بریم بچرخیم زود گفت بیا بغل بغل بدو ببینم منم رفتم بعد از شاید دو سه ماه اندازه پنج ثانیه بغلش کردم الان دارم مینویسم دلم بهش تنگ شد بغضم گرفته هـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی خداجون کجا بودم اهان رفتیم دور دور نزدیک دوراهی بودیم که بریم همت یا نه همسری گفت بریم بچرخیم دیگه تا دوازده نیم خونه ایی تا من بگم اره یا نه گفت رفتیم که رفتیم باز دوبار اهنگ منُ گوش دادیم به همسری میگم برام بخون گفت نه بلد نیستم اخه گفتم نه باید بخونی بدو اولشو یاد گرفته بود میخوند بقیه رو الکی میخوند گفتم اهان محکم بخون کیف کنم دور دور کردیم اهنگ گوش دادیم اول دی جی ارش گوش دادیم من باهاش زیرپوستی یه تیکه ریتم عربی رو میرقصیدم بشکن میزدم بعدم اهنگ دوست دارم گروه سون نفسیم گفت بزاریم باهم بخونیم دوستش دارم جفتمون این اهنگ خیلی دوست داریم باهاش کلی خاطره داریم تا اهنگ گذاشت رومو کردم سمت پنجره گفتم اصلا نمیخونم منتظر اون دوست دارم اول اهنگ بودم تا خوند برگشتم بلند داد زدم دوست دارم همسری یه متر پرید بقیه اهنگ باهم خوندیم جوری که بقیه نبینن کوچولو کوچولو رقصیدیم انگشت کوچیکه نفسیم گرفتم گفتم بیا مثل ترکیه ایی ها برقصیم گفت یاد تولدم افتادم که یدفعه این اهنگ پخش کردن گفتم اره خیلی خوش گذشت به منم یادش بخیربرای تولد سال بعدی هم ایشالا برنامه دارم اما نمیگم بعدا یه کمی از برنامه هایی تو ذهنم ایشالا برای کلیپمون خودم طراحی کردم براش گفتم خیلی خوشش اومد دستمو بوس کرد گفتم برای عقدمون ایشالا با این اهنگ دوست دارم برقصیم دوتایی گفت چشم عقد ما چه عقدی بشه ایشالا میترکونیم اهنگ رپ منم گوش دادیم اون تیکه ایی که عشقم دوست داره همیشه براش میخونم گفتم باهم خوندیم خیلی خوب بود هر اهنگی پخش میشد به عشقم میرسد من به عشقم اشاره میکردم عشقمم میخندید پلیس راه دیدیم نفسیم گفت ساکت بشین بشکن نزن منم کتابی که اوردم برای نازنین(خواهرشوهریم)گفت نمیخونه ببر اوردم بالا ورق زدم به همسری میگم اینا کلاً همه جا ولو هستن باز راهنمایی رانندگی اشاره کرد ماشین پشتی ما رو بخاطر سرعتش گرفت گفتم همیشه ماشین پشتی ما رو بخاطر سرعت میگیرن اونسری هم گرفته بودن اخه به همسری میگم اگه ما رو بگیرن تو نمیتونی پیاده بشی میگه واسه چی گفتم نمیتونی دیگه اشاره کردم که یعنی اگه گیر بیفتیم من الکی میگم تو منُ دزدیدی نفسیمم میخندید منم از خنده غش کرده بودم بعضی وقتا بیش از حد تودل برو میشه دوست دارم بگیرم خفش کنم باز تو راه بغضم گرفت اما خودمو کنترل کردم معلوم نشه نفسیم متوجه شد گفت عینکتو بردار گفتم نه گریه نمیکنم گفت نه زودباش الان بردار کامل عینکُ دربیار منم برداشتم گفتم ببین گریه نمیکنم519213_800179.gif اما همسری نمیدونست که بغضم تو گلوم گرد شده دست عشقم گیر کرد به فنر زیر صندلی زخمی شد اعصابم خرد شد میگم بده دستتو ببینم میگه نه چیزی نشده گرفتم گفتم این خون چیزی نیستمیگه این یادگاری میمونه رفتم اونجا به یاد تو امروز نگاهش میکنم میزارمش رو قلب عشقت نزدیک خونه با بغضی که تو گلوم بود سعی میکردم بخندم گفتم من فکرامو کردم ببین دوماه چیزی نیست که من فکر میکنم رفتی شهرستان مثل دخترعمه درس بخونی با خودم حساب کردم هشت تا جمعه میشه تو هم اینجوری حساب کن کمتر به چشم میاد تا اینکه بگی شصت روز عشقم گفت اره بابا ما قبلا هم پیش اومده بود همدیگرو دیر به دیر ببینیم مثل وقتی که از مکه اومده بودید بابا بود بعدم خندیدیم از اینکه داریم مثلا همدیگرو دلداری میدیم گفتم اره من که میدونم داریم همدیگرو گول میزنیم همسری گفت من فقط نگرانیم تویی منم گفتم خیالت راحت من خوبم تو هم ناراحت نباش گفتم رفتم خونه زود چندخط از خاطره امروز مینویسم شما هم که کامل تو جریان بودی من همین لحظه هایی که باهم بودیمو کامل ثبت میکنم مثل همیشه پس شما هم کامنت بزار من دوست دارم نفسیمم گفت باشه زود بزار که این لحظه های اخر باهم باشیم اس بدیم حرف بزنیم باز سفارشامو گفتم عشقمم میگفت چشم بابا خیالت راحت دم پارک پیاده شدم گفت بزار بغلت کنم گفتم نه یکی تو محل میبینه گفت نه زود بغلم کرد بوسم کرد در حد دوثانیه پیاده شدم گفت بیا گفتم بزار برم الان یکی میاد منُ میبینه دیدم کرم دفترچه داد بهم منم انداختم رو صندلی گفتم با خودت ببر من نمیبرم موقع رفتن گفتم مرسی امروز خیلی خوش گذشت نفسیمم گفت به منم بابای کردم رفتم اونورتر وایسادم اما حواسش نبود بد که منُ دید براش زبون دراوردم  از دور نگاهش میکردم از زیرعینک دالی میکرد زبونشو درمیاورد منم میخندیدم رسیدم دم خونه نفسیمم سرخیابون بود دالی بازی کردیم از دور رفت

عشقنامه:نمیدونم بگم چقدر چون اصلا به نظرم دوست داشتن تو حد نداره هرروز بیشتر از دیروز دوست دارم میدونستی وقتی حواست نیست من نگاهت میکنم چقدر کیف میکنم مثل وقتی که داشتی گوشوارمو درست میکردی از نگاه کردنت سیر نمیشدم وقتی داشتیم راجبه بچه ها حرف میزدیم فکر کردم تو بابا بشی چی میشی دلم برات ضعف رفت دوست داشتم همونجا بغلت کنم وقتی موقع برگشت همدیگرو دلداری میدادیم که دوماه چیزی نیست زود میگذره از چشمات میخوندم که ته دلت چی میگذره برای گرفتن دستات حریص شده بودم محکمتر از همیشه تو دستام گرفتمشون برای این وقتی اومدم خونه لحظه های اخر بهم اس دادیم حرف زدیم رفتی بوی دستات رو دستم مونده بود با جون دلم دستامو بو میکردم عاشق بوی تنتم عشق من خوشبوترین بویی که تا حالا به مشامم رسیده دوست دارم عاشقتم دیوونه وااااااااااااااااااااار

فدای کامنتت بشم من که زود گذاشتی یک ساعت بعدش رفتی

 
جمعه 1 شهريور 1393برچسب:, :: 4:20 :: نويسنده : فافا

سلام من به تو یار قدیمی منم همون هواخواه قدیمیچطول مطولی سرباز من فدا مدای سر هنوز کچل نشدت برم من زندگیممیدونستی خیلـــــــــــــــــــــــــــــی جیگری دوست دارم زور داشتم انقدر فشارت میدادم تا یه ذره دلم اروم بشه ضعف دلم بیفتهsmileو سلام به دوستای صندوقچه مخصوصا خاموشاهمسری فردا شاید عازم باشه برای سلامتیش دعا کنید که ایشالا زود سلامت برگردهروزی که فرداش با همسری قرار داشتم چهاردهمین سالگرد مامان بزرگم بود صبح خمیر نبود مامانم ساعت پنج عصر تازه رفت خمیر گرفت تا برای نفسیم نون خرمایی درست کنیم مامان خودش پیشنهاد داد نون خرمایی درست کنیم چون میدونست همسری دوست داره یک ساعت خرما رو از هسته جدا کردم چرخ کردم بعدم مواد کیک درست کردم ریختم تو ظرف مامان بزاره تو فر این کیک سالگرد اولین اس من به همسری هستش همیشه من کیک سالگرد درست میکنم امسال چون پیش هم نیستیم زودتر درست کردم که هم با خودش ببره گفتم یه تیکه از کیک تا یازده شهریور نگه داره تو یه ساعت باهم هماهنگ کنیم بخوریم منم یه تیکه کوچولوش رو گذاشتم برای خودم تو یخچال تا اون روز مثل هرسال باهم بخوریم دیگه دیدم داره دیر میشه پریدم حموم مامان خودش بیشتر نون خرمایی ها رو برای داماد ایندش درست کرد گذاشت تو فر کیک پخت اما نون خرمایی نصفه پخت دیگه بابا اومد مجبور شدیم خاموش کنیم بریم شبم اومدیم تا ساعت سه صبح کشمش پاک کردم با گردو قاطی کردم تا بدم همسری ببره با خودش به عشقم گفته بودم لاک چه جوری بزنم گفت سر ناخناتو طلایی کن منم وقتی لاکم خشک شد جرقه زد به ذهنم رو ده تا انگشتام اسم همسری رو با لاو یو به انگلیسی نوشتم خوابیدم صبح ساعت شش ونیم بیدار شدم دیدم ای وای بابا نرفته سرکار به مامان گفتم بیدارش کرد رفت تا بره همش دلشوره داشتم نکنه نره دیگه نشه عشقم ببینم تو جام صلوات فرستادم تا رفت با سرعت شروع کردم بقیه نون خرمایی درست کردن گذاشتم تو فر میوه شستم رفتم حموم اومدم خوراکی ها رو چیدم تا برای شما عکس بگیرم بعدم جینگیلی شدم رفتم دم پارکی که همسری منتظرم بود از دور منُ دید پیاده شد بیاد کمک چون دوتا دستم پر بود رسید بهم وسایلُ از دستم گرفت گفت مانتوتو درست کن رفته کنار گفتم خوب دستم پر دیگه نمیتونستم راستی باز به سفارش همسری همون تیپ قرار قبلی رو زدم دوست داره این تیپمو تو این پنج سال تا حالا پیش نیومده بود من پشت هم یه تیپ بزنم اما ایندفعه بخاطر نفسیم زدم خوشم میاد برعکس خیلی از مردا به کوچکترین تغییرات من اهمیت میده بهم نظر میده ذوق میکنه وسایل گرفت گفت وای یا خدا توش چیه چقدر سنگین بعدم گذاشت صندوق اومد بشینه منم صندلی بردم عقب گفتم کی هی میشینه سرجای من تنظیم صندلی میریزه بهم خم شدم زیر صندلی گلی رو که قایم کرده بود دیدم گفت حدس بزن چه رنگیه شب بهش گفته بودم دلم یه رنگی میخواد اما نمیگم ببینم خودت به دلت میفته من چه رنگی میخوام ازم پرسید بگو چه رنگی گفتم یا صورتی یا ابی دراورد از زیر صندلی دیدم صورتیه ازش تشکر کردم بوش کردم همیشه میگه بو نکن بو نداره اما داره حالا دیگه نمیدونم مشام من توهمی هست یا مشام همسری ضعیفه گفتم دیدی زود اومدم هشت و نیم قرار داشتیم اما من تازه هشت ونیم از حموم اومدم اس دادم وای من الان میام گفت بله پرو خانوم گفتم بخدا این دو روز همش داشتم برای تو راهی تو میدویدم دوست داشتم تا جایی که میشه تو کیف همسری جا هست خوراکی پر کنم قرار بود این دوتا قرار اخری به میل من باشه عشقم یک هفته استرس اینُ داشت میگفت همش میترسم بهت خوش نگذره نگران بود منم گفتم من همیشه کنارتو بهم خوش میگذره حالا هرجا بریم زیاد فرقی نداره من انتخاب کردم کجا بریم حرکت کردیم سمت اون مسیر یعنی دانشگاه همسری که یکبار رفته بودم گفتم برام فلافل بخره خرید کلی بهم چسبید از اون روزایی بود که خیلی برام خاطره شد به نظرم اومد مسیر همیشگی نیست گفتم کجا میری گفت دارم می رُبایمت منم گفتم اخ جون سه تا بستنی اورده بودم هی باز میکردم میدادم به همسری بخوره میگفت بسه دیگه اولی خورد دومی خورد گفتم این سومی دیگه خیلی خوشمزس گفت ببین من هنوز نتونستم تورو متوجه کنم که یه دونه بستنی برای من کافیه منم میخندیدم گفتم بخور خوشمزس اخه دوست دارم عشقم از هر مدل بستنی که داریم تو خونه بخوره وگرنه من بعدا خودم بخوام بخورم ناراحت میشم واقعا از گلوم نمیره پایین

تو ماشین لاکمو به همسری نشون دادم اول دست چپ نشون دادم بعد دست راست که لاو یو نوشته بودم کلی خوشش اومد دستمو بوس کرد گفت یه حرف منُ جا انداختی که گفتم دیگه جا نبود بنویسم اما بعدا بهش گفتم دلیل اینه که چرا ننوشتم گفتم دوتا انگشت شصتم درد میکنه انقدر خرما باز کردم کشمش پاک کردم نفسیمم بوس میکرد میگفت دستت درد نکنه عشقم تا برسیم کلی باهم حرف زدیم یعنی مثل همیشه من حرف زدم بیشتر همسری گوش کرد از عروس جدید خانواده براش گفتم که چه تیپی هست از اخلاق پسرعموم کلی خندیدیم اخه پسر عموم گوله غیرت ظاهری هستش همسری هم گفت من اینجوری خوشم نمیاد هرچیزی اندازه داره اخه به خانومش گفته دوست ندارم تو مهمونیا چادرتُ بنداری رو شونت این جمله شده بود باعث شادی ما به نفسی گفتم شما بزار روز عروسی من راحت باشم منُ قایم نکن زیر شِنل مثل نابیناها راه برم بزار عکاسمون مرد باشه اخه من هرجا دیدم عکاسای مرد خیلی ماهرتر از خانوما کار میکنن خیلیکارها کلیپ های زیادی هم دیدم که نشون میده اقایون ماهرترن منم به تنها چیزی که خیلی زیاد حساسم فیلم عکس کلیپ عروسی هستش دوست دارم به معنای واقعی نامبر وان باشه اما هرسری به همسری میگم میگه اصلا فکر اینکه من بزارم عکاس مرد باشه کلاً از سرت بنداز بیرون حالا هی من بگم یه شبِ اونا کارشون اینه انقدر عروس دیدن براشون عادی شدهشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز اما قبول نمیکنه منم قبول نمیکنم چون واقعا کیفیت فیلم عکس برام مهمه دیگه خدا رحم کنه ما اول زندگی به مسئله نخوریم تو راه تا برسیم حرف زدیم خیلی خوش گذشت از جلوی در یونی همسری رد شدیم رفتیم بنزین زدیم

 رفتیم نزدیک پارک همسری گفت بریم یا نه گفتم نمیدونم اما ته دلم دوست داشتم بریم دور دور گفته بودم که دوست دارم رانندگی کنه نگاهش کنم نگاهم کرد گفت مثل دیوونه ها نگام نکن بریم بچرخیم گفتم بریم موقع گشتن دیدم ماشین برادرای گشت لاین کنارمونه به همسری گفتم بدو بدو فرار کنیم حالا همیشه انقدر تند میره من میگم اروم برو اینجا که بد تند بره با چهل پنجاه تا میرفت گفت نه بابا کاریمون ندارن که بعدم یه سورپرایز برای همسری داشتم ایشونم برای من سورپرایز تو سورپرایز شد جفتمونم خوشم اومد بهم برای این سورپرایزمون هی میگفتیم خسته نباشی انقدر زحمت کشیدی همسری هم به من میگفت شما خسته نباشی دیگه تشنه گرسنم شد گفتم بریم همون فلافلی اون سری همسری میگفت بریم کباب همیشه با بچه ها بعد از کلاس میرفتیم اینجا گفتم نه گفت یه رستوران هست اینجا خیلی خوبه گفتم نه گفت پس هایدا گفتم نه اخه یه مدت سوسیس کالباس گذاشتم کنار از چندنفر یه چیزای بدی راجبه تولیدکننده ها شنیدم اخر به نفسیم گفتم بریم همون فلافلی مثل اون روزی که من برای اولین بار اوردی یونی خودت گفت پس بریم بستنی هم بخوریم اینجا بستنیش خوبه گفتم واقعا جا داری باز برای بستنی بعد از اون همه بستنی که خوردی رفتیم همسری سفارش داد گفت در قفل کن تا بیام منم گوشیمُ چک کردم همسری اومد پیشم نشست تا اماده بشه گفت بریم داخل بخوریم گفتم نه شلوغ من راحت نیستم براش از گذشته دوستای وبلاگی گفتم راجبش حرف زدیم براش مثال خودمونو زدمحاضر شد رفتیم پارک قبلی نشستیم تو الاچیق به همسری میگم من اول خیار دوست دارم بعد الو لواشک بعد فلافل بعد گردو خام میگه هیچی دیگه پس منُ اخر دوست داری زود وسایل دراوردم چیدم با گوشی همسری عکس گرفتم برای شما به همسری کلی غر زدم که سوسیس کالباس نخور اما خودشو زد به مظلومیت که دلم میخواد گفتم خوب میگفتی خودم برات گوشتیران میگرفتم درست میکردم گفت دیگه دیشب یهو دلم خواست قرار بود دوتا فلافل سفارش بده یه بندری من گوجه ها رو دراوردم دادم همسری خورد گفته بودم گوجه نزاره اما یادش رفته بود درگیر ساندویچ بودم هرکاری کردم نمیرفت تو کاغذش همسری هم نگاه میکرد میگفت یعنی تو هم با خودت درگیری همسری بندری خورد دومی رو نگاه کرد گفت اِ اینم که بندری گفتم بریم حساب کنیم حلال باشه گفت نه اون منظورمو اشتباه فهمید وگرنه درست حساب کرد مامان زنگ زد گفت کجایی گفتم نیم ساعت دیگه میام نفسیم گفت پاشو بریم تا خونه چهل دقیقه راه گفتم نه مامان که میخواد غر بزنه بمون فوقش یه ذره دیرتر میرم بیشتر غر میزنه ناهارو خوردیم راه افتادیم تو راه اهنگ گوش دادیم همسری هی ادای گریه کردن درمیاورد میگفت مراسم عزاداری داریم تو راه برگشت منم میزدم به بازوش اهنگ عوض میکردم میگفتم اذیتم نکن دیگه ایشونم بوسم میکرد میگفت باشه عشقم شوخی کردم حرف زدیم خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوش گذشت پلیس به ماشین پشتی ایست داد برای سرعت بالاش من فکر کردم با ما هستش ترسیدم به همسری میگم دقت کردی اینا کلاً پخشن همه جا بی کارن عایا همسری فهمید بغض کردم گفت عینک دودی بردارم ببینمت منم گفتم نه نه تا چند ثانیه بگذره اشکم برگرده سرجاش بعدم عینک برداشتم گفتم ببین هیچی نیست همسری خندید خیالش راحت شد تو راه به مامان زنگ زدم گفتم میریم خرید از رفاه یکربع دیگه میام خونه به زور به همسری گفتم صبر کن از مغازه خوراکی بخرم نخرم تو دلم میمونه هرچی گفت نه نمیخواد نمیتونم ببرم قبول نکردم رفتم تو مغازه چندتا بیسکویت برداشتم باز رفتم سمت قفسه ها دیدم همسری داره از تو ماشین نگاهم میکنه بهش اشاره کردم از کدوم دوست داری چند مدل بهش نشون دادم فروشنده فکر کرد بچم تو ماشین دارم به اون نشون میدم خرید کردم وسایل گذاشتم رو صندلی پشت نفسیم گفت چه خبره لوس نگفتم زیاد نخر گفتم پسرم داره میره سربازی دوست دارم بخرم به شما چه اول هرچی خواستم برداشتم دیدم وا حساب کرد پولش کم شد باز یه کیسه دیگه پر کردم بعد بهم خریدم چسبیددم پارک نزدیک خونه میخواستم پیاده بشم برم به همسری گفتم باهات خداحافظی نمیکنم دوست ندارم خداحافظی کنیم از هم فقط مواظب خودت باش لباس جوراب خودشُ به سفارش خودم برام اورده بود وقتایی که دلتنگ میشم اینارو بغل کنم بو کنم جوراباشو پام کنم دلم اروم میشه خیلی سخت بود که خودمو خونسرد نشون بدم تا همسری ناراحت نشه از اشکام اما دیدم خودشم داره به زور میخنده اشک تو چشماش جمع شده برای اینکه گریه نکنم زود پیاده شدم صدام کرد گفت گوشی برداشتی با سر اشاره کردم چون نمیتونستم دیگه حرف بزنم زود رفتم از دور نگاهش میکردم واقعا نمیتونم بگم چه حالی بودم وقتی به این فکر میکردم قرار تا دوماه نبینمش نفسم میخواست بگیره رسیدم جلوی در عشقم برام بوس فرستاد دوست داشتم تا سر خیابون برم راش بندازم اما میدونستم نمیزاره اینجوری خیالش راحت نمیشه باز همسری دور زد از جلوم رد شد بابای کرد بوس فرستاد اما من چون پسر همسایه بالاییمون باز پشت در بود نتونستم بابای کنم رفتم تو باز دلم نیومد در باز کردم دیدم رفت برای اخرین بار قبل از سربازی از دور دیدمش وقتی عشقم رسید خونه اس داد گفت من باز دور زدم تا ببینم رفتی تو خیالم راحت بشه منم کلی حیفم اومد از اینکه باز دور زده بود من ندیدمش

عشقنامه:خیلی بیشتر از هرکسی که تو این دنیا دوست دارم میدونم خیلی قول دادم که گریه نکنم زیر قولم زدم اما از امروز سر قولم میمونم حتی وقتی الان مامان پیشم بود برای تو گریه کرد من دیگه گریه نکردم گفت چقدر تو سفتی فافا که گریه نمیکنی اما دیگه نمیدونه من اشکامو تو تنهایی ریختم وقتی دستات تو دستم بود داشتم موهای دستتو نگاه میکردم نازش میکردم باز یواشکی بغض کردم که میخوام یه مدتی از این دستای مهربون دور بشم سعی کردم بغض صدامو لرزشش تو خنده هام گم کنم که تو متوجه نشی کنارتو همه چی یه مزه دیگه ایی داره این واقعا حس کردم که میگم هر گازی که از فلافل میزدم تو صورت تو نگاه میکردم برام از لذت بخشترین لحظه های زندگیم بود این روز برام خاطره شد مثل تمام روزهایی که کنارهم بودیم عاشقتم با تمام قلب روحم مواظب خودت باش میدونی که نفسم به نفست بنده 



ادامه مطلب ...