تولد نفسیم(93/2/9)
خاطرات عاشقانه من ونفسیم
بهترین لحظه های من زیر سایه عشق تو
درباره وبلاگ


♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥ وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْر وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِین ♥♥♥♥♥♥ به صندوقچه خاطرات من ونفسیم خوش اومدین همنفسم:مهندس عمران من:دانشجوی پیراپزشکی عمر عشقمون:از زمانی که من 14 ساله و نفسیم 16 ساله بود الانم بعد از گذشت 7سال هر روز عاشقانه تر بهم نگاه میکنیم خاطرات اینجا رو تقدیم میکنم به تنها عشق زندگیم اینستامون:_manonafasiim_



آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 7
بازدید دیروز : 13
بازدید هفته : 49
بازدید ماه : 1427
بازدید کل : 228580
تعداد مطالب : 160
تعداد نظرات : 1363
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
فافا

آخرین مطالب


 
چهار شنبه 9 ارديبهشت 1393برچسب:, :: 1:18 :: نويسنده : فافا

          

         تولدتُ هزاران هزار بار تبریک میگم عشقم

                       ایشالا هزار ساله بشی عزیز دلم

                      

 

                            شکلکهای جالب و متنوع آروین


                                                              

                                                      

                 شکلکهای جالب آروین

                                 

 
پنج شنبه 6 ارديبهشت 1393برچسب:, :: 11:20 :: نويسنده : فافا

ساعت 11:25 من در سایت یونی مشغول سرچ کردن برای تولد همسری بودم که دیدم گوشیم داره زنگ میزنه

من:سلااااااااااااام خوبی خسته  نباشی

نفسی:سلااام جیگرم خوبم شما چطوری

من:خوبم کجایی

نفسی:هیچی تو راه خونه مامان جون ناهار اونجاییم شما کجایی

من:شما هم که همیشه اونجایید ناهار من تو سایت دانشگاهم

نفسی:کلاست کی شروع میشه

من:پنج دقیقه دیگه

نفسی:پس بیا پایین منُ ببین

من:چییییییییییییییی الکی نگو مسخره

نفسی:الکی چیه بیا من پایین وایسادم

من:قهقهههههههههههه از روی گُل کیفی:)

نفسی:الکی گفتم بابا

من:اَه لووووس بگو کجایی دیگه

نفسی:بیا پایین منتظرم

من چند لحظه در هنگ کامل به سر میبردم همراه با نیش بسیار باز خیره شده بودم به مانیتور روبرومبه خودم اومدم سری یه ذره ارایش کردم بدیو بدیو رفتم سمت محوطه در این بین دختری که سیستم کناری من نشسته بود و تابلو بود همه ی حواسش موقع حرف زدن من همسری به ما بود از حرکات من ذوق زدگیم اونم شاد شده بود هی به من نگاه میکرد میخندید خدایش شفا دهدرفتم پایین دیدم به به اقای همسر وایساده جلوی ساختمون ازمایشگاه از دور دیدمش دستم رو زدم به کمر وسط دانشگاه میخواستم اِفِ بیام براشقبل از اینکه بیام پایین ببینمش همش فکر میکردم دروغ گفته نیومده اخه اصلا سابقه نداشت همسری اینجوری سورپرایزی بیاد دیدمش میخواستم بپرم بغلشاز کلاسم چند دقیقه گذشته بود گوشی رو دادم همسری باهاش بازی کنه تا من کلاسم تموم بشه بیام رفتنی بهش گفتم به دخترا نگاه نکن تا من بیام اورینرفتم سرکلاس دیدم ای بابا استاد هنوز شروع نکرده کیفمُ گشتم یک عدد کاکائو پیدا کردم رفتم دادم به عشقم منُ تو روپوش سفید دیدِ میخنده میگه اَاَه چه قد کوتاه شدی تو این لباس وقت کردی بشورش گفتم فایده نداره اینا نمیره

اصلا حواسم به درس نبود وسط کلاس میخواستم چندبار اجازه بگیرم برم یه دقیقه پیش همسری بیام اخه همش دلم پیشش بود فقط به بچه ها موقع ازمایش میگفتم بدوید من کار دارم خلاصه کلاس تموم شد رفتم دبل سی چیتان پیتان کردمپیش به سوی طبقه پایین

تا رسیدم دیدم یه دختر خانوم بی ادب که ترم های قبل همکلاس یکی از درسام بود با یک عدد فاصله صندلی پیش همسری نشسته و داره ماشین بازی همسری رو نگاه میکنه منم که متعصب یه نگاه چپ انداختم به دختره و اشنایی ندادم پاشدیم رفتیم نفسیم گفت این دختره که کنارم بود تو نبودی بهم گفت افرین بلدی خوب بازی کنیاا منم بهش یه نگاه کردم جواب ندادم عشقم برعکس پسر دخترنماهای امروزیخیلی چشم پاک قربونش برم اگه با دخترِ حرفم میزد تا من کلاسم تموم بشه بیام من انقدر بهش اعتماد دارم اصلا ناراحت نمیشدم چون به اندازه کافی چهارسالی که از هم دور بودیم خوب بودنش رو ثابت کردهراستی دختر خاله همسری تو کنکور دکترا رتبه تک رقمی زیر هشت اورده از اینجا بهش تبریک میگم اگرچه میدونم اینجا رو نمیبینه اما شاید روزی روزگاری این نوشته ها رو به بعضی از فامیلا که مورد تایید بودن گفتم بیان بخونن حالش رو ببرن

تو راه همسری هی میگفت گشنمه گشنمه منم میگفتم نع نع اخه من از جای کثیف بین راهی غذا بخورم سریع کهیر میزنموایسادیم همسری رفت اب خرید کنار سوپرمارکت یه بربری فروشی بود به نفس خان گفتم برو پنیر بخر با بربری بخوریم خوووب519213_800179.gifگفت برو بابا و سوار ماشین شد دیگه تو دلش بهم اگه چیزی گفت غیر از دیوونه نمیبخشمشتا برسیم خونه من همش در حال اهنگ عوض کردن بودم اخه یکی نیست بگه پسرم دست به فلشی که خانومت اهنگ ریخته توش نزنچند روز مونده بود به روز مادر نفسی میگفت فکر کن برای مامانا چی بگیریم من هی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید اما یهو یادم افتاد مامان اسپری لازم داره سرراه رفتیم دوعدد اسپری بسیار خوشبو برای دوتا مامانا خریدیم به قیمت سی تومن فروشنده بی ادب تخفیف هم نداد میگفت جنسش خیلی خوبه بیست چهار ساعتس اگه راضی نبودی هروقت بیاری پس میگیرم حالا منم میخوام اخر اسپری شد ببرم بگم بیا بابا راضی نبودیم عوض کنشکلکهای پادشاه و ملکهاما خدایی اسپری خوبیه مامان میگه دوتا میزنم تا دو روز بوش میمونه دیگه بماند که موقع خرید هی من بو میکردم میگفتم این خوبه همسری میگفت اره بد باز یکی دیگه فروشنده میاورد میگفتم اینم خوبه میگفت اره کلاٌ نه به زبونش نمیاد اخرم خندید گفت من قاطی کردم خودت یکی رو انتخاب کنگل خوشمل هم میخواست برای مامان بخره چون من گفتم گل دوست داره اما دیگه من نذاشتم برای روز مادر من یه اس رو انتخاب کردم من به مامان نفسی فرستادم همون اس رو هم نفسی به مامان من فرستاد کادوهاشونم که یکی بود و بسی خرسند شدندتولد همسری نزدیک هستش بهش گفتم من یه جا پیاده کنه کار دارم پیاده کرد منم رفتم بد زنگ زد گفت تو کجا یهو غیبت زد ندیدمتمنم رفتم دیدم همه جا بسته است و بسیار حالمان گرفته شدهمسری زنگ زد میخواست برگرده بیاد برسونتم اما نذاشتم دور شده بود اخه با اتوبوس برگشتم خونه پایان

عشقنامه:پیشاپیش تولدت مبارک مرد من ایشالا هزار ساله بشی عشقم دوست دارم بیشتر از همه ی دنیا

                            

                                     

                                           

مخصوص نفس نوشت:اهای اقا خوشمله میدونم دلت داره قیلی ویلی میره بدونی تو این جعبه ها چیه اما نمیـــــــــــــــگم کع دلت اب



ادامه مطلب ...