خاطرات عاشقانه من ونفسیم
بهترین لحظه های من زیر سایه عشق تو
درباره وبلاگ


♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥ وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْر وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِین ♥♥♥♥♥♥ به صندوقچه خاطرات من ونفسیم خوش اومدین همنفسم:مهندس عمران من:دانشجوی پیراپزشکی عمر عشقمون:از زمانی که من 14 ساله و نفسیم 16 ساله بود الانم بعد از گذشت 7سال هر روز عاشقانه تر بهم نگاه میکنیم خاطرات اینجا رو تقدیم میکنم به تنها عشق زندگیم اینستامون:_manonafasiim_



آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 32
بازدید دیروز : 55
بازدید هفته : 137
بازدید ماه : 1088
بازدید کل : 229911
تعداد مطالب : 161
تعداد نظرات : 1369
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
فافا

آخرین مطالب


 
دو شنبه 12 بهمن 1394برچسب:, :: 20:21 :: نويسنده : فافا

سلام صد سلام به سرباز به امید خدا به سلامتی مرحله اخر خدمت و سلام به دوستای مهربون وفادار صندوقچه که چراغ اینجا رو روشن نگه میدارن حتی وقتی فافا درگیر امتحان تنبل شده نیست از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که دقیق یادم نمیاد روز عشقی ها رو تا جایی که یادمه مینویسم توی اذر ماه هم روز عشقی داشتیم که بازم من یادم نیست کلا حافظه خوبی تو ثبت خاطرات اتفاقات ندارم یکی از دلایل راه اندازی این صندوقچه هم همینه روز عشقی ها همه بعد از  امتحانای من بود همسری میومد دنبالم دم مترو حالا کدوم مترو کدوم خط بماند تا نشستم همسری گفت به به چه خوشگل شدی منم جواب همیشگی دادم گفتم خوشگل بودم انگشتر نشون اورد دستم انداختم اون روزی که من تو مغازه امتحان کردم دقیق اندازه دستم بود اما نمیدونم چرا اینی که نفسیم گرفته با اینکه همون شکل انگشتری که من پسندیدم اما خیلی به دستم بزرگ بود حتی تو شصت مبارکم انداختم باز خیلی بزرگ بود حتما قبلی که اندازه دست من بود یکی خریده برده بی ادبهمسری گفت باید انگشتر تنگش کنیم بهش گفتم حالا از کجا میدونی بابا تو رو قبول کنه که به سلیقه من نشون خریدی ایــــــــش گفت عیبی نداره بابا قبول نکرد میدم به نفر بعدی تو این لحظه های شوخی همسری خیلی علاقه دارم خفش کنم منم گفتم چون خیلی زحمت کشیدم واسه انتخابش بابا هم شما رو قبول نکرد من به عنوان یادگاری برش میدارم همسری گفت مامان میگه برید با فافا سرویس انتخاب کنید منم گفتم نه دیگه بمونه برای بعد از اینکه بابا قبول کرد اون روز قرار بود بریم کافی شاپ منم دلمو از صبح صابون زده بودم که خوردیم به ترافیک همسری چرخید دیر شد کنسل کردم واسه قرار بعدی عاشق اینم که کنار همسری باشم شب باشه باهم حرف بزنیم تو ماشین اهنگ گوش بدیم خیلی بهم مزه میده شاید واسه اینکه خیلی کم بوده که شب کنار هم باشیم برای همین عاشق پاییز زمستونم که هوا زود تاریک میشه منم تا پنج کلاس دارم نه داشتم تا برسم به همسری شب میشد پیش هم بودیم هنوزم وقتی یاد اخرین امتحان ترم قبلم میفتم که همسری شب اومد دم مترو دنبالم رفت ایس پک گرفت موقع رانندگی با شوخی خنده خوردیم ته دلم قنجولی میشه با یاداوریشاما الان که دیگه کلاسام تموم شده خیلی وقته همو ندیدیم بعضی وقتا میگم کاش هشت ترم تموم میکردم بگذریم خدا رو شکر که بازم به خیر خوشی تموم شد

روز عشقی بعدم باز دم مترو قرار داشتیم کدوم خط باز سکرت بماند حالا این وسط تو سرویس همکلاسیم دید دارم جینگول پینگول میکنم هی گیر داد کجا داری میری هاان منم هی میپیچونم این خانوم پیچ نمیخوره اخه عزیزم یاد بگیر تو کار دیگران فضولی نکنی زشته به خدا دیگه خلاصه پیاده شدم رفتم سمت ماشین همسری همینجوری سرش تو گوشی بود من سوار شدم یه سلام داد اصلا سر مبارک نیاورد بالا من ببینه همینجوری به بازیش ادامه داد سلام داد منم جیغ داد اره من نگاه نکردی اصلا دیگه مهم نیستم قهرم در کمال خونسردی برگشته با یک لبخند عریض میگه از قصد بود میخواستم حرصتو دربیارم با خجالت میگم اگه یه چیزی بگم نمیخندی نفسی گفت نه بگو گفتم از اونجایی که ادم دورنگر اینده نگری هستم میگم بیا انگشتر نبریم جوش بزنیم بیا پشت چسب بزنیم چون ادم خوب باد میکنه چاق میشه تو بارداری دیگه اونوقت اونموقع دستم نمیره اگه جوش بزنیم ولی چسب بزنیم میشه چسب بکنیم همسری هم در جواب منو به خول بودن متهم کرد گفت خوب میخوای اصلا ننداز بعدا چاق شدی بنداز گفتم نه وا نندازم بزارم به امید چاق شدن تو کل مسیرم من باب اینکه اه کافی شاپ چیه سوسول بازیه نریم بیا بریم کباب بخوریم خوبه صحبت کرد منم که رژیمم دیدم کالری نوشیدنی کجا کباب کجا راضی شدم بریم تو محل ما هی گشتیم بعد از اینکه از همه جا ایراد گرفتیم استخوون سبک کردیم گفتم بیا بریم جای که ما همیشه برای مهمونیامون ازش غذا میگیریم خیلی خوشمزس فقط جا برای نشستن نداره حالا اگه دوست داری بریم جایی دیگه همسری هم که حرف رو حرف فافا نمیزنه رفتیم پیش اشنای ما دوپرس کباب گرفتیم تو ماشین میل کردیم عجیـــــــــــــب چسبید هوا سرد کنار نفسی با کباب داغ سرعت غذا خوردن نفسی خیلی نسبت به من بالاس بهش میگم بعداً غذاهامونو جدا بخوریم اگه هم تو دیر بیای من منتظرت نمیمونم اینجوری تو همه ی غذا رو میخوری من گرسنه سر بر بالش میزارم من یه پیازی گاز زدم که از صداش همسری برگشت نگام کرد خوشش اومد قربون صدقه فافا رفتکلاً دوست داره من این مدلی نباشم که این غذا بو میده نمیخورم این اینجوری نمیخورم...چقدرم که من اینجوری نیستم بخاطر همین از صدای گاز زدن پیاز بعد از پنج سال از من بسیووور مسرور شد کلی از برنج من موند که همسری هی گفت تو ببر حیف من گفتم نه تو ببر دوغ خودمو خوردم تموم شد دوغ همسری رو هم خوردم یه کمیشو گفت یادم باشه از این به بعد یه نوشابه بگیرم که دیگه دست به دوغ من نزنی گفتم باشه منم عمراً منتظرت نمیمونم مثل این خانوما که میگن نه صبر میکنم همسرم بیاد بعد غذا بخوریم چیه این مسخره بازیا گفت مامان 2 بعد از این همه سال هنوزم منتظر بابا میمونه گفتم مامان اشتباه میکنه بعدا میام از اشتباه درش میارم

روز عشقی بعد که مصادف بود با اخرین امتحان کارشناسی من باز هم همسری اومد دنبالم تو ماشین تا نشستم گفت چرا ارایش نکردی رژ نداری بعد که رفتیم تو نور گفت نه اشتباه کردم ارایش داری اونجا نور نبود کیفیت پایین بودبه نفسی میگم وای من دیگه نمیتونم با تو باشم اخه نمیشه که یه هفت ترم با یه نه ترم باشه همسری هم گفت برو رشته من کجا رشته شما کجا خلاصه بعد از اینکه کلی برای هم کری خوندیم بیخیال شدیم البته بگم که همسری خیلی درسش خوبه راهنمایی دبیرستان تیزهوشان درس خونده پسرمبه همسری گفتم تو اولین روز دانشگاه باهم بودیم امروزم که اخرین روز بود باز هم باهمیم داشتم میرفتم تو حس سپاسگزاری که همسری خندید گفت بعله دیگه شما کل دانشگاه با من بودی هی ببر بیار منم حسم پرید دیگه سپاسگزاری نکردم چون دوروز پشت هم امتحان بودم کلا پنج ساعت خوابیده بودم با اینکه نفسی گفت بریم بگردیم دور بزنیم گفتم نه همشم سوتی میدادم موقع حرف زدن کم میخوابم اَ اِ مغزم جا به جا میشه مثلا میخوام بگم بریم میگم بَریماین چند روزم چون تا برسیم خونه میخورد به شب منم جای خلوتی پیاده میشدم از همسری خواستم که با ماشین مثل همیشه پشت سرم نیاد پیاده بشه پشت سرم بیاد حالا همینجوری داریم پشت سر هم تو کوچه نزدیک خونه ما راه میریم بهش میگم با فاصله بیا فکر کرد میگم بیا بعد اومده کنار من داره صحبت میکنه میگم اقای محترم لاو تو لاو نزدیک خونه ما با من نیا یکی میبینه میگه اِ خودت گفتی که بیا هر شبم که پشت سر من میومد میگفت شما برو بعد یه جوری که من بشنوم با خودش حرف میزد میگفت اره یکی بود یکی نیود یه دختر سیاه زشتی بود که میخواست خودشو بندازه به من اخرین شبم پشت سرم تا نزدیک کوچه اومد من جلوتر بودم دیدم مامان وسط کوچه منتظره من بیام به همسری میگم برو برو مامان هست ایشونم نمیشنید با لبخند نگاهم کرد فکر کرد دارم شوخی میکنم بعد که اومدم خونه میگم بعله دیگه خدای جذابیت میخواد بیاد خونه همینجوری همه ساپورتش میکنن منتظرشن اون روزم همسری برام شهرزاد دانلود کرده بود اومدم خونه دیدم اصلا نمیدونم وقتی همسری برام یه فیلمی میاره ببینم چرا انقدر بهم مزه میده راستی کادوهای ولنتاین همو لو دادیم اما اینجا نمیگم که واسه شما سورپرایز باشه واسه ما که به دلیل کنجکاوی از سورپرایزی درامد اهان یادم رفت بگم که فردا صبح به امید خدا عازم مشهدم گفتم قبل از رفتنم پست بزارم فافای خونتون کمتر از اینی که هست نشه

عشقنامه:یه دنیا ممنون از اینکه تو روزهای دانشگاه همیشه همراهم بودی یه جوری انگار ساده بگم سوپرمن بودی برام هروقت زنگ میزدم فلان جام سریع خودتو میرسوندی یا میگفتم اینجای درسم گیر کردم یا تحقیق میخوام هر کاری از دستت برمیومد انجام میدادی هیچ وقت زحمتاتو یادم نمیره اینکه تا ترم پنج بدون اینکه من نگاه بندازم به سایت تو خودت برام انتخاب واحد میکردی برنامه میچیندی تنها کاری که من میکردم میگفتم با چه استادی میخوام وقتی که من خواب بودم یا سفر بودم تو از هفت صبح بیدار بودی تا به موقع انتخاب واحد کنی یادته یه درس با یه استاد خوب فقط یه ظرفیت تو حذف اضافه براش اومد تو سریع تا یکی حذف کرد اون درس برام برداشتی من چقدر اون ترم به دوستام راه رفتم تعریف کردم چون همه دوست داشتن با اون استاد بردارن بهم میگفتن عجب شانسی داری اما نمیدونستن که اسم شانس من افشین حتی همین ترم وقتی من لوس شدم قهر کردم با اینکه پنج صبح میخواستی بری پادگان بیدار موندی نازمو کشیدی تا من راضی بشم موضوع تحقیق بفرستم تو تا یک دو شب بیدار موندی انجامش دادی بعد خوابیدی یه کلمه بگم دوووســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم خوب من تمام

نکته نوشت:ما به هیچ وجه راضی نیستیم و حلال نمیکنیم اگه از عکس هایی که من میزارم حالا هرعکسی خدایی نکرده بردارید کپی کنید



ادامه مطلب ...
 
سه شنبه 8 دی 1394برچسب:, :: 17:33 :: نويسنده : فافا

امروز بعداز ظهر میدونید چی شد فافا با مانتوی پاییزی قرمز شال شلوار کتونی کیف مشکی با مقدار کمی ارایش ابروهای دست نخورده رفت پیش پسر همسایشون تا بعد از این همه سال برای اولین بار حضوری حرف بزنن از دور دیدم رو صندلی نشسته بود با تیپ کاملا مشکی با اینکه خیلی استرس داشتم نمیدونم چرا یه لبخند همش رو صورتم بود هرکاری میکردم نمیتونستم نخندم رسیدم پسرهمسایه انگار شوک بود از دیدنم اونجور که خودش بعدا گفت شوک شده بوده اون لحظه قدم زدیم حرف زدیم رفتم...

جالبه بدونید من تو اولین قرار هم تاخیر داشتم و جالبتر اینکه همسری اون روزم گرسنه بود هی میگفت بریم یه چیزی بخوریم و تا الانم بعد از پنج سال این جریان ادامه دارد.....

سالگردمون مبارک عشقم ارزو میکنم سال بعد برخلاف امسال که از هم دور بودیم با پیام تبریک گفتیم کنارهم باشیم بیا جلو ماچت کنم پسملم بووووووووووووووووووووووو**وووووووووووووووووس

 

ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.


ادامه مطلب ...
 
شنبه 28 آذر 1394برچسب:, :: 15:41 :: نويسنده : فافا

سلام به گوگولی مگولی خودم همسر زحمت کشی که از صبح تا ظهر نشسته بود پای تحقیق من و سلام به خواننده های خاموش خوشجل موشل راستی یه سوال ما اینجا خواننده اقا هم داریم اگه داریم اعلام حضور کنن جونم براتون بگه که همسری این هفته کامل مرخصی بود برای همین هر روزی که من کلاس داشتم قرار داشتیم سه شنبه جای همیشگی پارک کرده بود منم رفتم سوار شدم یه کمی که دور شدیم نگاه کرد گفت فافا چرا سوال نمیپرسی که چرا از راه همیشگی نمیریم گفتم عزیزم من به شما اعتماد دارم چرا سوال بپرسم گفت برو اره شما راست میگی اصلا هم دلیلش این نیست که خیابون ها رو بلد نیستی تشخیص ندادی چرا از راه همیشگی نمیریم سرراه هم یه جا رو احتمال دادیم ایست بازرسی گذاشته باشن دور زدیم از یه سمت دیگه رفتیم بنزینم زدیم تا بنزین بزنه من دوازده سیزده تا کارتون باربی که از دوستم گرفته بودم دراوردم جلداشونو نگاه کنم نفسی اومد نشست گفت فافا خنگولکم اینا چیه خجالت نمیکشی منم با ذوق براش توضیح میدادم که کدوم قبلا دیدم باز میخوام ببینم نفسی هم میخندید میگفت اگه الان تو پمپ بنزین نبودیم انقدر میزدمت له بشی ابراز احساساتش با زدنه فیلم هیجانی هم داشتم دوتا شو دادم همسری ببینه تو ماشین کاکائو پیراشکی لواشک خوردیم سر قول من قرار بود ناهار اون روز مهمون من باشیم به همسری میگم خوب دیگه این خوراکی ها رو خوردی ته دلتو گرفت دیگه ناهار بی ناهار مقداری هم به شکم دراومده همسری خندیدم روحمان شاد شدرسیدیم محل ما برای جلوگیری از دیده شدن لو رفتن به نفسی گفتم من پیاده کن برو ماشین پارک کن خودت بیا دیگه تا همسری بیاد من خودم سفارش دادم حساب کردم چون میدونستم همسری بیاد نمیزاره حساب کنم میره تو فاز خانوم نباید دست تو جیبش کنه... همسری اومد نشستیم سرمیز بهش میگم تا اومدم داخل اقاهه من شناخت میگه دیگه جاهایی که با دوستت میری من نبر ابروم میره اونسری از بس سس خورده بودید برای این شناخته دیگه وگرنه کی برای بار دوم که مشتری رو میبینه میشناسه من دوستم همیشه پاتوقمون کباب ترکی محلمون بود اما اونسری دیدم یه جا دیگه باز شده گفتیم بریم ببینیم کدوم بهتره دیگه رفتیم خیلی هم پسندیدم منم از سس های که خورده بودیم برای همسری عکس گرفتم فرستادم گفت چقدر سس خوردیــــــــــــــــد گفتم تازه اضافش رو هم اوردمکلا همسری خیلی سوسولی گوگولیه بیرون رفتنی منم که معرف حضور هستم اون روز سر میز حرکاتی رو با غذا پیاده کردم که همسری هی میگفت فافا نکن زشته میبینن ابرومون رفت منم حالا نخند کی بخندطبق معمول همسری زودتر میل کردن رفتن برای حساب حالا من هی میگم بنشین پسرم من حساب کردم باورش نمیشد میگفت نه دروغ نگو میگفتم به خدا هی میگفت لوس نشو دیگه اخر گفتم یعنی چی باور نمیکنی بهم برمیخوره ها این حرکت نشون میده یعنی من تا حالا سرقول مهمون کردنم نبودم عایااومدیم داخل ماشین همسری از بس خورده بود حالش بد شده بود اما با این حال من باز بهش کباب میدادم میخورد میدونید ظرفیتش بالاس پسرم ماشاا....تو ماشین من شروع کردم بقیه ساندویچ بخورم یه تیکه گوشت نپخته رفت زیر دندونم حالم بد شد حالا دنبال یه چیزی میگردم بندازم توش همسری اون وسط میگه ننداز دور بده به من دهنی خانوممه مگه چیهیه کیسه پیدا کردم تف کردم توش انداختم بیرون بقیه ساندویچمم دادم به همسری با کباب ترکی هم قهرم الان باهم کات کردیمبا اسنکم کات کردم سر همون جریان مویی که از توش دراومد گفتم براتون همسری من رسوند خونه قرار بود بره بیرون منم تا اومدن دویدم گرمابه دیگه یادم رفت بگم رسیدم خونه اخه همسری من کوچه پشتی پیاده میکنه از یه جایی به بعد نمیتونه ببینه که رسیدم دم خونه یا نه از حموم اومدم با اوج و تماس از دست رفته اس مواجه شدم دلجویی کردم نشستم سریال شهرزاد که عشقم دانلود کرده بود(اَاَاَو)دیدم عالیه عالـــــــــــــــــــــــــــــــی به شدت توصیه میکنم نگاه کنیدهمسری فیلم سریال دانلود میکنه میده ببینم انقدر بهم کیف میده که نگو

چهارشنبه گفته بودن یکی از کلاسا تشکیل نمیشه اما اون روز گفتن شاید بشهاز اونطرفم همسری و من دوست داشتیم برای اخرین بار بیاد دنبالم سرکلاس باهم بشینیم چون ترم اخر هستم دیگه شاید نشه باهم سرکلاس باشیمکلاسای منم که داره تعطیل میشه میریم برای امتحانات دوست داشتم همونطور که اولین روز دانشگاه باهمسری سرکلاس نشستم ترم اخر هم تو اخرین روزهای کلاس باهاش سرکلاس باشم خلاصه به همسری خبر دادم که بیا کلاسم تشکیل میشه تا سه دانشگاهم خیلی هم تاکید کردم که ناهار میل بفرمایید بعد بیاید عجله ای نیست کلاسم دو شروع میشه ساعت یک نیم یک عدد همسر با سردرد و دلی گرسنه تشریف اوردن گفت ناهارمون حاضر نبود منم چیپس گرفته بودم خوردیم اما دیگه استادم اومد از دور که میومد یه جوری به همسری نگاه میکرد که انگار میشناخت نفسی هم دهنش پر بود نتونست سلام بده معذب شد به من میگه خوب تو سلام میدادی گفتم من استاد ساعت قبل دیدم سلامم دادم الانم اومدم کسی رو که قراره تحقیقشو انجام بده بهش نشون بدم سرکلاس بچه ها با استاد چونه میزدن که جلسه اخر باشه این جلسه منم چون تحقیق تحویل نداده بودم میگفتم نچ هفته بعدم میایم استاد از اونورم همسری میگفت هفته بعدشم میایم استاد راجبه تحقیق حرف میزد به همسری میگم ببین تحقیق ندادی بیارم تنبل شدی نفس خان یه جلسه دیگه هم سر این کلاسم اومده بودن روی جزو یه شکلک کوچولو من کشیدم یه شکلکم همسری تاریخ زدیم از اون جلسه به بعد من هرجلسه تقریبا یه چیزی تو مایه های اون شکلک میکشیدم مینوشتم امدم نبودی(نخندیدا عاشقیم دیگه دیواانه هم هستیم از نوع درجه سه)به نفسی نشون دادم بعد بالای جزو اون روزم نوشت امدم بودی به من میگه من میدونم تو این درس میفتی اخه بخوای جزو باز کنی شروع کنی به خوندن هی یاد من میفتی حواست پرت میشه هر کاری کردم نفسی یه خط ننوشت یادگاری بمونه گفت اسمایی که استاد میگه خیلی سخته نمیتونم بنویسم راستم میگفت همش اسم قارچ بود همکلاسی من اومد با استاد کار داشت این همکلاسی مقداری واضحتر از بقیه دیده میشه چاقه نفسی تا دید گفت یاعلی فافا منم گفتم مسخره نکن همین میبینی نامزدش دندانپزشکه بیا این دندانپزشکه نامزد من نیست بعد اشاره میکردم به همسری سرمو به حالت تاسف تکون میدادم همسری هم میگفت شانس نداری که والاع مردمو ببین دیگه به همسری نگفتم که از نامزدش جدا شده ولی به شما میگم وسط درس به من یواشکی میگه استاد چرا انقدر تو رو نگاه میکنه گفتم میدونی از بس جذابم اخر کلاس گفتم بیا برام یادگاری بنویس برداشت پایین صفحه یه امضا زد سر اینم مقداری بحثمون شد تو ماشین گفت تو چرا اخم کردی اون دخترا دیدن گفتم به خدا به شوخی بود دیدی که زود خندیدم بعدش اما از دلش درنیامد که نیامد همسری خیلی گرسنه بود گفت بریم غذا بخوریم گفتم نه من رژیمم میخواست من وسوسه کنه میدونه فلافل دوست دارم گفت بریم فلافل که دوست داری هی میبرد از جلوی مغازه ها من رد میکرد منم گفتم رژیمممممممممممم ولم کن گفتم حالا که دوست داری خوب خودت بخور من دلم اب زرشک میخواد هی چرخیدیم گفتم نیست میدونم گفت نه اصلا خانومم چیزی بخواد من پیدا نکنم رفت برام یه لیوان اب زرشک گرفت واااای نمیدونید چقدر خوشمزه بود خوردم انگار خستگیم دررفت همسری هم درحین رانندگی به لذت بردن من از خوردن اب زرشک نگاه میکرد هی میخندید نزدیک خونه پیاده شدم گفت زود برو سرده منم حرکت اهسته میرفتم میخندیدم دوبار برگشتم بای بای کنم دیدم حواسش نیست من نمیدونم تو ماشین من پیاده میشم دنبال چی میگرده

عشقنامه:چقدر شیرین دلچسبه وقتی وسط کلاس این به ذهنم میرسه که بعداً به بچه هامون میگم من اولین روز دانشگاه اخرین روزهای دانشگاه با باباجونتون بودم ما همیشه باهم بودیم روزهای شیرینی رو برام تو دوران لیسانس ساخت تو گرما تو سرما با اینکه دانشگاهم دور بود میومد دنبالم منم اون روزهای که قرار داشتیم همه چیز یه جور دیگه میدیدم حتی کلاس استادا برام شیرینتر میشد خوراکی هایی که اماده کرده بودم با خودم این کلاس اون کلاس میبردم سنگینی کوله رو تحمل میکردم تا خوردن میوه خوراکی هایی که مزشون پیش باباتون کنار خنده هامون فرق داشت تجربه کنم براشون حتما از اون روزهایی که زنگ میزدی سورپرایزی میومدی میگفتی کجایی بیا من تو محوطه دانشگاه منتظرتم میگم من خیلی حرف ها دارم برای بچه هامون نوه هامون بگم مرد من



ادامه مطلب ...
 
دو شنبه 23 آذر 1394برچسب:, :: 20:34 :: نويسنده : فافا

سلام به عشقم و سلام ویژه خدمت عروس خانوم گلم نازم رویا جون نمیدونی چقدر خوشحالم از اینکه عروس یه مرد جنتلمن مهربون شدی اصلا یه مدلی خوشحالم که نمیتونم توصیف کنم و سلام به خواننده های روشن خاموش صندوقچه ما چطورید گوگولیا با سرما چیکار میکنید سه شنبه تِلِکو تِلِک پاشدم تو اون سرما یخبندون رفتم یونی وااای نمیدونید چقدر زورم میومد برم یه دلم میگفت فافا نرو یه دلم میگفت برو حالا رسیدم دم ایستگاه سرویس نمیاد خلاصه هِلِکو هِلِک با مترو وَن خودمو رسوندم یونی بگید با چی مواجه شدم دوتا کلاس اولم تشکیل نمیشد فقط کلاس سوم تشکیل میشد گفتم فافا بیا برگرد خونه اما دلم نیومد چون ساعت سه با همسری قرار داشتیم اگه میرفتم خونه دیگه نمیشد ببینمش بنابراین از هشت صبح تا دوازده بیکار بودم ولو تو کتابخونهدیگه تا برسم پیش همسری ساعت سه شدیعنی من کلا اون روز کلاس نداشتم کلاس اخرمم مهم نبود میتونستم دوستمو بفرستم حضورمو بزنه رسیدم پیش همسری تا نشستم گفتم گوش بده ببین چی میگم این چندسال هرچقدر منتظرم موندی من دیر رسیدم با حرکت امروزم دیگه حساب به حساب شدیم بعد براش توضیح دادم که بخاطر شما این همه ساعت تو یونی موندم حالا نفسی تا یه چیزی میگفت من میگفتم نه تو به من بگو من هشت ساعت منتظر موندم که بیام تو به من اینو بگی مثلا میگفت چقدر ترافیک من میگفتم نه بگو من منتظر موندم که تو الان بگی چقدر ترافیکه همسری هم میخندید میگفت بسه لوووس گفت فافا گنشنمه چی داری بخوریم گفتم هیچی با تعجب گفت چرا تو که همیشه خوراکی داشتی گفتم حوصلم سررفته این همه ساعت تو یونی منتظر بودم همه رو خوردم بعد گفت ناهارم ته چین داشتیم نخورده اومدم پیش تو تا اینو گفت من شروع کردم که اره تو میخوای من رد کنی من خنگولک بگو این همه ساعت منتظر شما موندم نفسی هم میخندید میگفت لووسو ببینااااا گفتم اِ منظورتون این نبود دیگه پس من امروز تا ساعت هشت پیشتم نمیخوام برم خونه بعد از چرخ زدن رفتیم پارک به نفسی نشون دادم که استین دست راستم چون هی میکشم موقع حرف زدن کِش اومده ایشونم برداشت استینمو  گره زد خندید گفت مثل افلیجا شدی فافا همسری من نزدیک خونه پیاده کرد گفت زود برو فافا سرده منم اسلموشن راه میرفتم میگفتم خوبه یا سریعتر برم

روز عشقی دوم که داغ داغ مربوط به امروز میباشدظهر از اینور پیاده رو همسری دیدم ایشون حواسشون نبود اما مشخص بود داره یه کاری میکنه منم همینجور که داشتم از رو پل رد میشدم با خودم فکر کردم که به به همسری داره صندلی رو تنظیم میکنه اخه نع که قدم بلنده هروقت میخوام بشینم باید صندلی رو بکشم عقب الان کاملا معلوم شد که قدم بلنده یا بیشتر توضیح بدم خلاصه رفتم دیدم نه بابا خیلی شیک نشستن صندلی هم طبق معمول تو شیشه جلو ماشینه خودم درست کردم کلی هم ایراد گرفتم که ایــش چرا ماشین گِلی کثیفه گِل کفش کیه گفت برای مامان گفتم به مامان بگو فافا میگه دیگه نبینم ماشین کثیف میکنیااا فلش همسری رو دراوردم فلش خودمو زدم بعدم با اهنگ خودم همخونی کردم تا همسری اومد بخونه اهنگ رد کردم چهرش اینجور وقتا دیدنی میشه قبل از رسیدن خونه رفتیم فالوده خوردیم که قرار بود مهمون من باشیم به مناسبت نمره خوب گرفتنم(فافا اقتصادیان) اما نشدیم به همسری میگم بیا مهمون من فردا ناهار میفته به پای من به ضررم میشه ها سر فالوده خوردنم کلی خندیدیم نمیدونم من اروم میخورم یا همسری تند میخوره فکر کنید من به وسط فالوده نرسیدم همسری کامل خورده با لبخند زل زده به من حالا من گفتم فالوده بخوریم گفت نه فالوده چیه بدم میاد بریم کباب ترکی....اما تا گرفت فالوده رو زودتر از من خورد گفتم شما نبودی میگفتی فالوده کی میخوره تو این هوا بعدم تازه معدش گرم شده بود داشت من میبرد سمت ناهار که در رفتم اخه میدونید چیه من سه روز که رژیمم برای خودم یه دفترم درست کردم هرچی رو که از صبح میخورم یادداشت میکنم به امید انکه به هیکل ایده ال قبل بازگردیم نزدیک خونه پیاده شدم یه کمی که دور شدم وایسادم برای همسری چشم ابرو اومدم  همسریم شکلکول درمیاورد اخرین لحظه هم من زود برگشتم زبون درازی کردم دیگه فرصت به همسری نموند حرصمو دربیاره وسطای کوچه یه گربه خوشگل افتاد دنبالم انقدر مودب بود تا صداش میکردم چند قدم میومد صبر میکرد تا باز صداش کنم از مامان مرغ ماهی که از غذامون مونده بود گرفتم اوردم دادم بهش خورد میخواستم عکس بگیرم ازش ناراحت شد رفت راستی دیروز نفسیم ترشی شور مامان2 با مربا بِه رب ازگیل زرشک مامان جون(مامان بزرگ نفسیم)که ویژه فافا درست کرده بودن اورد منم نذری اش براشون کنار گذاشته بودم دادم برد عکساشون تو اینستا گذاشتم من برم کیمیا شروع شد تا درودی دیگر بدرود

عشقنامه:عشق منی نفس منی که هرچقدر بداخلاقی نامهربونی میکنم بازم مهربونی همین اخلاقت تو رو با بقیه برام متمایز کرده جیگر فافا دووووست دارم هوارررررررررررررررررررررررررررتـــــــــــــــــــــــــــــا

 
چهار شنبه 17 آذر 1394برچسب:, :: 23:27 :: نويسنده : فافا

دوست داشتم پست بزارم ولی دستم خیلی بند بود اومدم اینو بگم برم روایات حدیث داریم که چهارشنبه اخرصفر هرکسی میتونه یک تکه طلا بخره حالا مهم نیست که هزینش چقدر میشه هرچقدر که درتوانتون هست بخرید چندنفری که چندسال چهارشنبه اخر صفر یعنی فردا طلا خریدن خودم دیدم که خداروشکر وضع اقتصادیشون خیلی خوب شده حالا هر کدوم به نوعی یکی زمین خرید یکی خونش رو بزرگتر کرد و......

خلاصه خواستم اطلاع رسانی کنم خیلی سرم شلوغه اما دلم نیومد نگم

من نفسیم هم برای اولین بار به انتخاب من یه انگشتر به مناسبت همین چهارشنبه صفر یعنی فردا خریداری میکنیم قرار بود انگشتر نشون تو این روز بخریم که نشد بعد همسری گفت یه نیم ست برداریم که من گفتم نه اول نشون بخریم تکلیفش روشن بشه بعد خلاصه یه انگشتر جینگولی اوشگل ساده انتخاب کردمانشاا...هم برای شما و هم برای ما اومد داشته باشه خرید طلا عکس انگشتر رو هم تو پیج اینستا(_manonafasiim_)گذاشتم

دوستون دارم یه عالمه