خاطرات عاشقانه من ونفسیم
بهترین لحظه های من زیر سایه عشق تو
درباره وبلاگ


♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥ وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْر وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِین ♥♥♥♥♥♥ به صندوقچه خاطرات من ونفسیم خوش اومدین همنفسم:مهندس عمران من:دانشجوی پیراپزشکی عمر عشقمون:از زمانی که من 14 ساله و نفسیم 16 ساله بود الانم بعد از گذشت 7سال هر روز عاشقانه تر بهم نگاه میکنیم خاطرات اینجا رو تقدیم میکنم به تنها عشق زندگیم اینستامون:_manonafasiim_



آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 28
بازدید دیروز : 82
بازدید هفته : 262
بازدید ماه : 727
بازدید کل : 226414
تعداد مطالب : 158
تعداد نظرات : 1363
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
فافا

آخرین مطالب


 
چهار شنبه 5 تير 1392برچسب:, :: 20:3 :: نويسنده : فافا

روز من

با صدای گوشی از خواب بیدار شدم تا برم دوش بگیرم جینگیل بشم ۲ ساعت طول کشید و نفسی ماهم مثل همیشه این تاخیر مارو به روی مبارک نیاوردن از بس که جیگرن 

نفس خان تا منو دید تولدمو تبریک گفت در ماشین باز کرد یه سبد بزرگ داد دستم گفت این مال شماست منم کلی دلم جیلی بیلی رفت زودی بردم گذاشتم رو صندلی داخل حیاط در سبد باز کردم دیدم واااااااااای تمام چیزایی که من میدوستم توشه اش ترشـ الو لواشک ترشی.....که همشو با سفارش شووری مادرشون درست کردن من اسم سبدو گذاشتم سبد خوشمزهزودی برگشتم پیش نفسی که بریم دیدم یه جعبه دستشه گفت کیک ببر بالا راه طولانیه اب میشه منم دوست داشتم مثل هر سال کنار نفسیم کیک تولدمو ببرم اما نمیشد کیکو گذاشتم رو صندلی از اونجایی که کنجکاوم زودی در جعبه باز کردم باز با دیدن یه کیک شکلاتی خوشگل که روش با خامه سفید نوشته بود..... جان تولدت مبارک سوپرایز شدم

با انرژی فراوان از دیدن هم همراه با صدای موزیک بالا  همخونی حرکات موزون به مقصد بعد از یک ساعت رسیدیم نفسیمم تو راه در حین رانندگی هر چند دقیقه یک بار اس تبریک تولدایی که از قبل اماده کرده بود می فرستاد بهم حالا هی من میگفتم نکن گلم خطرناکهمیخندید می گفت نه حواسم هست

خلاصه زیرانداز و...برداشتیم رفتیم یه جای دنج زیر سایه درخت نشستیم نفسی یه چادر مسافرتی داره که من عاشقشم وقتی بازش میکنه زودی میرم توش از گوشش شروع میکنم وسایلو میچینم اخه یاد زمانی میوفتم که فسقل بودم تو اتاقم چادر میزدم خاله بازی میکردمدر حال چیندن وسایل بودم که دیدم نفسی پرت شد داخل چادر ترسیدم گفتم چیییییی شد خندید گفت پام گیر کرد افتادم(بعد به من میگن رو هوا راه نرو) شووری جونم باز تولدمو برای هزارمین بار تبریک گفت اول هدیه خواهرشو داد که با دست خط خیلی زیبا تولدمو تبریک گفته بود هدیشم نقدی بود بعد هدیه مامان شووری رو باز کردم نقدی بود و اما نوبت هدیه نفس خان رسید یه جعبه خیلی ناز جینگیل همراه با یه شاخه گل رز قرمز و کارت تبریک ناناس بود اول متن داخل کارت خوندم که عشقم تولدمو تبریک گفته بود بعدم که کادومو باز کردم دیدم یه پیراهن خوش رنگ خوشگله هی نگاش میکردم به همسری میگفتم وای چه خوشگله مرسی

با بربری تازه وتخم مرغی که نفسی از همون جا گرفته بود همراه با گوجه روغن...که از خونه نفس خان اورده بودن املتی با همکاری هم درستیدیم اخه من دیشب هوس کردم برای عشقم املت بدرستمبه نفسی گفتم وسایل صبحانه مفصلی که میخوام برات درست کنم خودم میارم گفت نه خودم میارم خلاصه گوجه رو اول نفسیم حلقه کرد منم اونجوری دوست نداشتم از قابلمه برداشتمش ریز ریزش کردم با همسری گرم حرف زدن شدیم که نفسی گفت بو سوختنی میاد رفت دید بلهههههههه سوختن منم هی میگفتم تقصیر تو شد سوخت همسریم در حالی که می خندید گوجه رو ریخت دور منم زود چندتا دیگه خرد کردم دادم ریخت تو قابلمه به شووری میگم بیا توچادر میگه نه میترسم بیام باز بسوزه

خلاصه املتی که شووری پخت سرو کردیم برای من لقمه میگرفت اما تو دهنم جا نمیشد اخه خیلی لقمه هاش بزرگ بود منم لقمه کومچولو میگرفتم میگفت اینا چیه لقمه بزرگ بگیر منم هی میگفتم زود باش از دستپختم تعریف کن دیگه این همه زحمت کشیدم نفسیم میخندید میگفت به به خانمم چی پخته 

بعد از گرفتن چندتا عکس دونفره برخلاف میلمون وسایل جمع کردیم راه افتادیم نفسی اهنگ تولد گذاشت خودشم همراهی میکرد منم نگاش میکردم دلم براش ضعف میرفت تا وقتی که برسیم از دست کارای نفسی که میدونم همش بخاطر خوشحال کردن منه انقدر خندیدم گلو درد گرفتم البته منم نفس خان همراهی میکردم جاهایی که خلوت بود با گلی که نفس خان داده بودن با موزیک یه دستی تکون میدادیم

موقع خداحافظی مثل همیشه ناراحت بودیمو سعی میکردیم بخاطر طرف مقابل ناراحتیمونو پنهان کنیم نفسی رفت منم رفتنشو نگاه کردم سر کوچه وایساد دستشو از شیشه اورد بیرون بای بای کرد اشاره کرد برم داخل خونه منم بای بای کردم رفتم

عشقنامه:عزیزم بخاطره همچی ممنون

ممنون از اینکه با سلیقه مردونت یه پیراهن جینگیل گرفتی میدونم چقدر برای انتخابش وقت گذاشتی عشق من

ممنون از اینکه امروز تمام سعیتو کردی تا بهم خوش بگذره مثل همیشه

ممنون از اینکه چند هفته وقتتو برای برنامه تولدم گذاشتی تا به بهترین شکل  برگزار بشه و شد 

زندگی من تو بهترین هدیه ای هستی که خدا بهم بخشیده

 
سه شنبه 4 تير 1392برچسب:, :: 10:58 :: نويسنده : فافا

همیشه میزاری با تک تک سلولهام حس کنم چقدر برات مهمم خیلی خیلی برام شیرینه مثل وقتی که با صد تا سرعت رانندگی میکنی اما حواست به افتابی که رو صورتم افتاده هستی افتاب گیر ماشین میاری پایین تا افتاب اذیتم نکنه

اون روزی که بخاطر کار کردن با تاید دستام از صبح تو دانشگاه می سوخت وقتی اومدی دنبالم دستامو دیدی بدون اینکه من بگم از چندنفر ادرس نزدیکترین داروخونه پرسیدی کرم دست گرفتی خیلی برام با ارزش بود همنفسم

روزایی که قرار داریم من همیشه دیر میرسم اما تا حالا تو این  چند سال یک بارم غر نزدی حتی روزایی که خیلی گرم بودو من یک ساعت دیرتر رسیدم تو مثل همیشه خندیدی در ماشین برام باز کردی با خنده گفتی چه زود رسیدی گلم

اینکه امسال بخاطر یه هوس گوجه سبز بچگونه من سه ساعت رفتی گشتی تا بالاخره پیداش کردی بعدم شستی تو یه ظرف اوردی با ذوق اولیشو گذاشتی تو دهنم بهترین گوجه سبزی بود که خوردم

نفسم تو حتی موقع راه رفتنمون وقتی میبینی افتاب سمت منه میگی بیا جامونو عوض کنیم من تو افتاب وایسم این کارات یعنی اوج خوشبختی

عشقنامه:همنفسم میدونم تا حالا بهت نگفتم چقدر این کارات برام باارزشه اما بدون همیشه با ذره بین عشق همه این کاراتو زیر نظر دارم برای تک تکش ذوق میکنم

 

 
یک شنبه 2 تير 1392برچسب:, :: 15:17 :: نويسنده : فافا

سلام به دوستان خوشید؟با این هوای گرم چی کار می کنید

من که از وقتی از خواب بیدار شدم افتادم به جون اتاقمو همه جارو دارم برق میندازم خیلی کار کردما اما هنوز مونده

امروز با صدای اس همسلی بیدار شدم گفت چرا ناراحتی خانمم گفتم تازه از خواب بیدار شدم اخه وقتی از خواب بیدار میشم تا ۱۰ دقیقه اعصاب ندارم خلاصه نفسی مقداری نازمونو کشید تا شاد خندون شدیم

نفسی دیروز گفت مامانم برای عروسش لواشک درست کرده حاضر بشه برات میارم الانم داره برات الو بسته بندی میکنه منم که عاشق ترشیجات کلی خوشحال شدمکلا مامان نفسی خیلی مهربونه همیشه برام ترشی مربا.....درست میکنه منم میخوام برای تشکر کیک درست کنم به نظرتون خوبه؟

نفسیم اجازه گرفت که با دوستاش امروز تا فردا بره چالوس با اینکه دلم شور میزد گفتم برو گلم خوش بگذره 

اخ جون امروز میخوام برم جشن برم زودی اتاقو برق بندازم یه دوش بگیرم حاضر بشم

عشقنامه:نفسی مواظب زندگی من باشا دعا میکنم سلامت بری برگردی

 
شنبه 1 تير 1392برچسب:, :: 16:17 :: نويسنده : فافا

سلااااااااااااااام دوستان خوبید؟نظر نمیزارید تشریف میبرید خوش میگذره؟

من که به شدت از دست نفس خان در خماری کامل به سر میبرم چند روز دیگه تولد منه و از اونجایی که ادم کنجکاوی هستم و نفسیم چند هفته ای میشه که هدیه مارو گرفتن اما نمیگن چیه هی ما خودمونو میلوسیم اوج میگیریم مظلوم میشیم نفسی فقط میخندهمیگه صبر کن خانمم بگم مزش میره دیگه انقد صبر کردم میترسم کچل بشم

تا ولنتاین پارسال من و نفسیم برای هم هدیه میگرفتیم اصلا به روی مبارک نمی اوردیم تا سال پیش که من اس دادم اخ اخ چه کادوی گشنی برای همسرم گرفتم هی نفس خان گفتن بگو منم نمیگفتم و به این ترتیب نفسیمم شروع کرد از هدیه خودش تمجید کردن تا چند روز برای هم کری خوندیم اما دیگه طاقت نیاوردیمو یک روز مونده بود به ولنتاین در یه اس همزمان کادوهارو بهم گفتیم و بسی خرسند شدیمحالا با اینکه میدونستیم هدیه ها چیه موقع دادن هدیه ها بهم کلی سروصدا شلوغ بازی کردیم کلا من و همسری ادمای شیطون شلوغی هستیم مثلا یکی از کارای مورد علاقم اینه که زنگ خونه همسایه هارو بزنم فرار کنمچند بار با نفسی بودم این کارمو به نمایش گذاشتم گفت نکن گلم زشتهاما خودشون در دستشویی به روی دوستشون میبندن و اقای دوست مجبور میشه برای نجات از رو در بپره اشکالی نداره

عشقنامه:همسری نمیدونی وقتی میبینم برای تولدم چقدر خوشحالیو هر روز با یه اس قشنگ پیشاپیش تولدمو تبریک میگی چقدر خوشحال میشم با تمام وجود میپرستمت

 
شنبه 1 تير 1392برچسب:, :: 15:13 :: نويسنده : فافا

سلام به دوستای گلم منتظر تبادل لینک هستم هر کسی تمایل داره نظر بزاره

منتظرم