خاطرات عاشقانه من ونفسیم
بهترین لحظه های من زیر سایه عشق تو
درباره وبلاگ


♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥ وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْر وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِین ♥♥♥♥♥♥ به صندوقچه خاطرات من ونفسیم خوش اومدین همنفسم:مهندس عمران من:دانشجوی پیراپزشکی عمر عشقمون:از زمانی که من 14 ساله و نفسیم 16 ساله بود الانم بعد از گذشت 7سال هر روز عاشقانه تر بهم نگاه میکنیم خاطرات اینجا رو تقدیم میکنم به تنها عشق زندگیم اینستامون:_manonafasiim_



آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 32
بازدید دیروز : 82
بازدید هفته : 266
بازدید ماه : 731
بازدید کل : 226418
تعداد مطالب : 158
تعداد نظرات : 1363
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
فافا

آخرین مطالب


 
سه شنبه 4 اسفند 1396برچسب:, :: 13:29 :: نويسنده : فافا

 

 بروبچ صندوقچه اين هم باز كردن پست قفل دارمون

ايده هايي بود كه غير از دومورد مثل كادوي داماد و گرفتن كارگر همه انجام شد

با تشكر و سپاس از خدا جونم



ادامه مطلب ...
 
پنج شنبه 31 خرداد 1397برچسب:, :: 12:15 :: نويسنده : فافا

دو روز گذشت و من يادم نبود همون روز يعني بيست هشت خرداد امتحان داشتم اما تو اين سال ها نشده كه خودش يادم نندازه حالا دير يا زود داره يكي دو روز اينور اونور اما يادم ميندازه مثل الان كه يهوو دلم خواست بيام اينجا بدون دليل برم تو اولين ارشيو تاريخ تولد اين صندوقچه رو ببينم يادم بياد ااااا تولدش بووووود مرسي كه هميشه يادم انداختي به دل نگرفتي اگه فراموش كردم تو بهترين دوستي هستي كه وقتي ميام اينجا باهاش درد دل ميكنم واقعا سبك ميشم تو اين سال ها چه خاطراتي رو كه تو دل خودت برامون حفظ نكردي خيلي دوست دارم بهترين يواشكي دنيا تولدت مبلرك

 
شنبه 26 خرداد 1397برچسب:, :: 1:56 :: نويسنده : فافا

 سلام به داماد چيتان پيتاني و سلام به همگييييييي خوبين خوشين چه خبرااااا بيايد از خودتون يه امار بديد ببينم چها كرديد همين اول بگم تا يادم نرفته كامنت هاي همه به دستم رسيده و ميرسه و من همه رو ميخونم اما به دليل مشغله نميتونستم جواب بدم كه خدا بخواد از اين پست كامنت ها طبق روال قبل تاييد و پاسخ داده ميشه خوب بريم سر عسل مطلب جاتون خااااااااااالي نبود رفتيم ماه عسل اخه تو ماه عسل جاي كسي نيست كه دوستانخيلي بهمون چسبيد اين سفر مخصوصا بعد از اون همه بدو بدو قبل بعد عروسي البته ناگفته نماند كه ما اونجا بدوبدوهاي خودمونو تا احظه اخر داشتيم در كل مسير قيافه بنده اين شكلي بوداخه ماجرا داشت سفر ما ماجراش هم اين بود كه وقتي براي خريد چمدون رفتيم تو مغازه همسري مامان ها داشتن با اقاي فروشنده كه خيلي يه كلام بود تخفيف نميداد چونه ميزدن من دستم زير چونم بود خيره شده بودم بهش فكر ميكردم كه اين چمدون ها ما رو كجا ميخوان ببرن خلاصه با خودم ماه عسل تصور كردم كه تو فرودگاه استانبول اين چمدون گرفتم دستم قيژ قيژ باهاش اينور اونور ميرم خلاصه كه به تصوراتم رسيدم تو فرودگاه موقع برگشت چمدون از همسري گرفتم ميگم ول كن ميخوام خودم بيارمش مديونيد فكر بد راجبم كنيدحالا ما اين چمدون گرفتيم استخون مچ دست راستم فرتي زد بيرون اين ديگه تو تصوراتم نبود خودش بي دعوت اومد خلاصه كه اولش درد داشت الان خوب شده ولي همچنان برجسته هستن ايشون نذاشت دو دقيقه با تصوراتم راحت باشم ماهگردمون هم به طور اتفاقي با روز اول سفرمون يكي شد بعد از كلي گشتن تو خيابون استقلال كيكي شمعي كه از تهران اورده بودم زدم زير بغلم همسري هم زدم اون يكي زير بغلم به اقاهه هم گفتم مرد چراغ لابي رو بزن جشن داريم اخه همه جا رو خاموش كرده بود دوتا كاپوچينو هم ريختم براي خودمون بعد عكس بازي كيك زديم بر بدن حالا ميگم كيك فكر نكنيد كيك تولدااا از همين كيك ها كه صبح مامانا به بچه هاشون ميدن ببرن مدرسهنفس كار مهمهانقدررررر خوشحال شدم وقتي فهميدم ماه عسلمون با ماهگردمون يكي شده برم درس بخونم كه خدا بخواااااد اين اخرين دوره امتحانام باشه

عشقنامه:مرسي براي لحظه هاي خوبي كه برام ساختي خوشحالم از اينكه سعي كردي براي به واقعيت رسوندن تصورات من

 
جمعه 28 ارديبهشت 1397برچسب:, :: 23:45 :: نويسنده : فافا

سلام به دوستاي خوب خودم خوبيد چيكار ميكارا ميكنيد منم خوبم كامنت هاي همتونم ميخونم اما نميدونم چرا هرسري ميگم جواب بدم يادم ميفته ميندازم پشت گوش اما بدونيد با خوندن تك تك كامنت هاتون خوشحال ميشم جونم براتون بگه زندگي مشترك هه خوووووبه بد نيست بالا پاييني هايي داره كه بايد گذشت ازش بعضي وقتا مثل الان با يكسري ياداوري خودم خودمو ميخورم نميدونم حسمو چه حوري بنويسم اما نزديكترين واژه جمله بهش همين هست بعضي وقتا ميگم كاش توي مغز يه كليد دليلت بوز بعضي از جمله ها اذيت ها رو از ذهن ميشد حذف كرد جاش يه چيزهاي ديگه رو گذاشت من الان شديدا به اين كليد نيازمندم

بچه ها شما به جادو جنبل دعا اعتقاد داريد؟ميگن براي من دعا نوشتن نميدونم باور كنم نكنم ولي اينو ميدونم كه يه مدت كلا كانال ارتباطيم با خدا قطع شده بود كه دوباره وصل شد خداروشكر من خدا رو خيلي دوست دارم حتي الان هم كه اين جمله رو نوشتم ازش خجالت ميكشم اما نوشتم كه شما هم بدونيد

ديگه چي بگم اوووووم اهان اينستام رو دوستان خيلي وقته پاك كردم عزيزاي دل به همين دليل پست نميرارم و فالو نميكنم يه خبر جديد دارم نميدونم بگم يا نه بايد بيشتر فكر كنم ولي به دنبال راه ارتباطي نزديكتري با شماها هستم اينجوري دير به دير ميام دلم براتون تنگ ميشه مواظب خودتون باشيد دوستاي عزيز 

 
چهار شنبه 29 فروردين 1397برچسب:, :: 10:27 :: نويسنده : فافا

سلام به دوستاي گل خودم همون ٣٨نفري كه هر وقت با نااميدي ميرم امار وبلاگ ببينم كه داره خاك ميخوره با ديدنش چشمام برق ميزنه خوبيد دماغاتون چاقه ما هم كم بيش خوبيم ميشورم ميسابم غذا ميپزم دانشگاه ميرم فيلم ميبينم كتاب ميخونم فكراي خوب بد ميكنم يه روز خوبم يه روز بد خلاصه ميگذرونيم امروز تو اين هوا نميدونم چرا دلم يهوو هوس سال هاي قبل كرد كه بعد از يك ماه تعطيلات همسري ميومد منو ميديد كلي ابراز دلتنگي ميكرد تو همون پارك هميشگي قدم ميزديم رو پله هاي الاچيق ميشستيم حرف ميزديم و من تو دلم با خودم بارها تكرار ميكردم كه اگه به هم برسيم ميام اينجا به همه ي درخت ها گل ها صندلي ها سنگفرش ها ميگم ديديد به هم رسيديم با خودم ميگفتم يعني به هم برسيم مثل همه بيفتيم تو پيچ خم هاي زندگي باز همسري دست منو ميگيره بياره اينجا با همون حس روزهاي اول قدم بزنيم باز برام دستشو ميگيره زير شير اب تا من اب بخورم دستم يخ نزنه باز تو ماشين تو پارك وقتي قدم ميزنيم مثل الان قدر ثانيه هاي باهم بودنمون رو ميدونه دلش نمياد مثل الان حتي وقتي رانندگي ميكنه دستمو ول كنه

روزهاي زندگي من هم مثل تمام عروس ها داره ميگذره و من با تمام وجود سعي ميكنم تو لحظه زندگي كنم نميدونم چقدر موفق هستم سعي ميكنم چشمامو رو بعضي حرف كارهاي اطرافيلنم ببندم كه نميدونم از سر چي ميتونه باشه اميدوارم روزي برسه كه كسي به كسي كاري نداشته باشه الهي امين

خب دوستان يه بخش جديد از امروز تو صندوقچه داريم به نام اعتراف نوشت به اين صورت كه من ميام و از كارهاي بدي كه كردم پشيماني هام مينويسم و همچنين كارهاي بد خدا به دور اَوْ همسري و شايد بعضي ها كه ديگه خيلي رو مخم هستش ميام مينويسم بلكه رستگار و سبك شويم

 

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 32 صفحه بعد